افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
سفر دنیای یا ... 10
ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٤ : توسط : هیدرا

کلا معماری خونه های دو شهر نجف و کربلا ، بصورتیه که اندرونی و بیرونی داره ... کار برای خانمای خونه خیلی راحته . به هیچ وجه مردهای غریبه نمیتونن خانمای خونه رو ببینن ...خونه ای که در نجف میزبان ما شد خونه متوسطی بود . حیاط کوچیکی داشت . روبروی درب حیاط دری بود که به اتاق مهمونخونه باز میشد و البته  یه ورودی کفش کن هم داشت که مردها اونجا ساکن شدند و این اتاق بزرگ یه در به اندرونی داشت که منو به اونجا هدایت کردند  . راهرویی که سمت چپش آشپزخونه بود وکمی جلوتر دو تا اتاق روبروی هم که یکی اتاق نشیمن خودشون و اتاق دیگه اتاق مهمون بود و در انتهای این راهرو حمام قرار داشت.

نکته جالبش این بود از آشپزخونه دری باز میشد که با یه مسیر باریک به حیاط وصل میشد یعنی اون مسیر باریک طول آشپزخونه رو از بیرون طی میکرد و به حیاط میرسید و خانمای خونه ازونجا رفت و آمد میکردند به حیاط ... خلاصه کلی به معماریشون غبطه خوردم ... من مهمون های زیادی رو پذیرایی کردم و یکی از آزار دهنده ترین بخش های مهمونی اینه برام که باید با حفظ حجاب به تمام امور برسم و گاهی عرصه برام تنگ میشه . در حالیکه این نوع معماری به خانمای خونه اجازه میده در راحتی و فراغت بال به تمام کارهاشون برسن بدون اینکه در معرض دید مردان غریبه و حتی خانمای مهمون باشن. خلاصه وارد اتاق مهمون شدم و سه تا دختر جوون حدودا 20 تا 25 سال و یه خانم سالمند 50 ساله بهم خوشامد گفتن و برام آب آوردند و کمی ( تمر بالراشی ) یعنی خرمایی که روش ارده ریخته بودند و من هم خیلی دوست دارم . آب رو خوردم و دو تا هم خرما... برام یه بالش آوردند و یه پتو تا دراز بکشم . تشکر کردم ولی خوابم نمیومد ... دخترا نشستن پیشم و شروع کردیم با هم حرف زدن ... یکیشون لیسانس ادبیات عرب داشت و یکی دیگه دانشجوی بیولوژی بود و اون یکی مهندسی نمیدونم چی داشت ... از تحصیلاتم پرسیدند و از شرایط دانشگاه های تهران و اینکه امکان پیدا کردن شغل مرتبط با تحصیلات تو ایران وجود داره یا نه ؟ بیکاری چقدر شایعه ؟ و ...

خلاصه بعد ا زتبادل اطلاعات هر دو طرف فهمیدیم که فرقی وجود نداره و در هر دو کشور بیکاری زیاده و امکان اشتغال مرتبط با تحصیلات خیلی فراهم نیست. اونجا فهمیدم راننده تاکسی ای که اومد دنبالمون برادر بزرگ ایناست که مهندس مکانیکه و شده راننده تاکسی !

بهم گفتن نجف دو هفته است که تمام مدارس و دانشگاه ها تعطیله بخاطر راهپیمایی اربعین و بعد پرسیدن ایرانیای زیادی اومدن عراق ،  مراکز آموزشی تو ایرانم تعطیل شده  ؟ گفتم نه ! ما 80 میلیون نفریم که تنها 2 میلیون نفر اومدن عراق و تاثیری در کلیت جامعه ایرانی نداره...

تو همین بحثا بودیم که عروس خانواده هم سر رسید. خانم جوونی که دو تا پسر زیر 7 سال داشت و البته بازم باردار بود !!

با صدای بلند و تند تند حرف میزد و به من اجازه نمیداد روی حرفاش تمرکز کنم . کلی حرف زد و از مقاطع دانشگاهی ایران سوال پرسید و جواب گرفت و با مقاطع خودشون تطبیق داد و باز هم سوال و سوال و سوال  . آخرش طاقتم طاق شد و با کمی اخم همراه با خنده به حالت اعتراض بهش گفتم چرا انقدر تند حرف میزنی من نمیتونم متوجه بشم !  همشون زدن زیر خنده و دو تا از دخترا مسنولیت  کمک به منو به عهده گرفتن و هر وقت جایی از حرفاشون رو متوجه نمیشدم با همدیگه شروع میکردن به توضیح دادن  !!

خلاصه برام تعریف کردند که 7 تا خواهرند که دو تاشون تو کربلا ساکنن و دو تا هم نجف ساکنن و سه تا هم تو خونه هستن و هنوز ازدواج نکردند ... دو تا برادر دارند که همون نزدیکیا خونشونه و دارند یه خونه بزرگ میسازند ... یه لحظه بهشون غبطه خوردم ... کاش منم یه عالمه خواهر برادر داشتم و جمعه ها همگیمون خونه مامان و بابا جمع میشدیم و شلوغ میکردیم .

نزدیک ظهر شده بود بهم گفتن میخوای بری حمام ... بهشون گفتم بله و البته بزرگترین اشتباه اون سفر رو رقم زدم . چون سشوار نداشتم تا موهام رو خشک کنم  و همین خیس بودن موهام  باعث آنفلوانزای شدیدی شد  ...

برام ناهار آوردن ... پلو سفید و مرغ و  ترشی و نون و یه چیز دیگه که الان دیگه یادم نیست و همشون رفتن بیرون .  

ناهارم رو خوردم و بعد مادرشون بهم گفت چرا غذا نخوردم ؟!  من نمیدونم اینا خودشون چقدر غذا میخوردند که همه جا به من میگفتن چرا غذا نمیخورم !!!؟ کمی استراحت کردم و عصری عروس دیگه و دو تا دختر بزرگ تر هم با بچه هاشون اومدن ... شلوغ پلوغی بود اونجا که بیا و ببین ... کلی پسر و دختر قد و نیم قد ... یه دختر نوجوون که نماز خوندنش منو یاد نماز خوندن دوران

ابتدایی خودم انداخت ... اصلامعلوم نبود ذکرا رو چطوری میگفت که فقط دولا راست شدنش رو میشد دید ... مث فنر ... تند تند . خلاصه با همه آشنا شدم . خواهر بزرگتر دبیر زبان دبیرستان های نجف بود . لاغر و دیابتی و خیلی بانمک . همه خواهرا دورش جمع شده بودند و گهگاه که با هم شوخی میکردند برای منم تعریف میکردند . از توی موبایلش کلیپ های زیادی رو  پلی میکرد و همه بهش میخندیدن ... اکثرا در مورد میکاپ های افراطی و تاثیر جادو وار میکاپ بر چهره دخترا بود .خلاصه اومدن و نشستن و شام نخورده رفتند ... نمیدونم بخاطر ما رفتند یا کلا شام نمیموندند . دوباره تنها شدیم  با دخترای جوون . شام آوردن که الان اصلا یادم نیست چی بود و چی خوردم. بعدش زدیم بیرون ور فتیم حرم زیارت ... کلی تو صف تفتیش ایستادم و جلو رفتم و وقتی نوبتم شد بخاطر موبایلم برم گردوندند و من با توجه به کم بودن وقتم دیگه از رفتن به داخل حرم انصراف دادم و روبروی حرم روی فرشها نشستم و زیارت امین الله خوندم تا اینکه مردها اومدند. از توی بازار خیابون حرم دو تا بسته گز بزرگ برای خانواده میزبان خریدیم و برگشتیم خونه !! راستش الان اصلا یادم نیست جزنیات چی بود ؟  فقط میدونم  که در این سفر بخاطر زمان بندی کمی که داشتیم و بخاطر جانبازی که همراهمون بود و همینطور فاصله زیادی که تا حرم داشتیم به هیچکدوم از حرم  امیرالمومنین و امام حسین و حضرت ابالفضل  نتوستم وارد بشم.. در خونه دوباره بساط شام بود و بعدش هم خواااااب  . صبح بعد از صرف صبحانه که املت و نون و پنیر و چای شیرین بود حرکت کردیم به طرف کاظمین ... دو ساعت یا کمی بیشتر تو راه بودیم تا رسیدیم کاظمین و دوباره کمی پیاده روی و گشت های متعدد و تحویل همه وسایل به امانات و رفتن برای تجدید وضو و بعد ورود به حرم ... این اولین حرمی بود که وارد میشدم ... امام موسی کاظم و امام جواد علیه السلام ...

همینطور که زیارت نامه میخوندم با فراز های مختلف زیارت نامه عرض حال هم میکردم ... رفتم جلوی ضریح و با لذت و محبت وافری دور ضریح گشتم و هر جا  که میشد   میبوسیدم و دست و صورتم رو متبرک میکردم  . میخواستم نماز زیارت رو بخونم . روبروی ضریح جا پیدا کردم و فوری دو تا دو رکعتی نماز زیارت خوندم  به همون سمتی که بیشتریا داشتن نماز میخوندن. رکعت آخر بودم که دیدم خانمی دقیقا در جهت مخالف من شروع به نماز خوندن کرد !!  خدایا قضیه چیه ؟ قبله کدوم طرفیه ؟ خود عرب زبون ها هم دچار اختلاف شده بودند . به ساعتم نگاه کردم کمتر از یه ربع وقت داشتم تا به دوستان بپیوندم ... رفتم  از خانمی که  خادم اونجا بود جهت قبله رو پرسیدم . جوری جواب داد  که هم نماز من درست میشد و هم نماز اون خانم !!! ولی مگه میشد؟ ما تقریبا مخالف هم نماز خوندیم . دیگه وقت نداشتم  برگشتم طرف ضریح و خدمتشون عرض کردم که ببخشید من نمیدونم چیکار کردم و فرصت جبران هم ندارم . کلی دمغ شدم آخه  یعنی چی ؟ از ایران پاشده بودم رفته بودم اونجا و بعد معلوم نیست نماز زیارت رو روبه قبله خوندم یا نعوذ بالله روبروی امام ها ؟!! و چقدر خدارو شکر کردم که وقتی پامو تو حرم گذاشتم اذان میگفتن و من به خودم تذکر داده بودم که اول نماز اول وقت و بعد زیارت ... و رفته بودم  تو یه صحن خلوت که جهت قبله رو با فلش نشون داده بودند و من نماز ظهر و عصرم رو اونجا خوندم . اما بعد برای ورود به صحن اصلی انقدر راهرو در راهرو پیچیدم که جهت قبله رو گم کردم واونطوری شد ... خلاصه با حال گرفته و البته خسته از حرم بیرون اومدم و حیاط بزرگ رو پشت سر گذاشتم و روبروی دکه امانات منتظر دوستان شدم ... کمی بعد همه اومدن و ما از داخل حرم خارج شدیم و از کوچه های پشتی حرم پا به بازار پشت حرم گذاشتیم. مثل بازار تجریش بود . از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو میشد پیدا کرد. ترشی بادمجون و لیته و هفت بیجار و انواع ماهی و سبزیجات و انواع زیتون و  تنقلات دیگه و ...

خلاصه از داخل بازار وارد یه خیابون بزرگ شدیم که روبروی یکی از درهای دیگه حرم بود ... کلی عکس انداختیم و رفتیم تو یه چلوکبابی برای صرف ناهار ... پلو شون تموم شده بود . مجبور شدیم نون و کباب سفارش بدیم . نفری دو سیخ کباب ... وقتی بشقاب های هر کسی رو جلوش گذاشتن دیدیم دو تا سیخ کباب اونا معادل یه سیخ کباب ایرونه !  البته راهنما برای خودش آبگوشت سفارش داد . فکر کنم عاقلتر از ما بود البته نونای ترید رو توش ریخته بودن و آورده بودند !

بعد از ناهار کمی تو بازار قدم زدیم و کمی دوستان خرید کردند ... یکی از فروشندگان مهرو تسبیح و نگین های عقیقی و ... به راهنما پیشنهاد داد که اونجا بمونه و براشون کار کنه ... راهنما بهمون گفت دارم تلاش میکنم یه فروشگاه ماهی فروشی اینجا دایر کنم و به جای تهران ، ماهی و میگو رو به اینجا بفرستم وبفروشم ! امیدوارم که بتونه انجامش بده .

خلاصه با تاکسی رفتیم گاراژ کاظمین ... از اول سفر ما زمزمه میکردیم که بریم سامرا ولی سه نفر دیگه مخالفت میکردند و میگفتن خطرناکه ! البته خطرناک هم بود و کاروانا اجازه نداشتن زائرا رو به سامرا ببرند ولی ما شخصی رفته بودیم و میتونستیم بریم ... توی گاراژ کمی همکارها با هم حرف زدند و نمیدونم واقعا چه اتفاقی افتاد که قرار بر این شد که بریم سامرا !!

 سه بار رفته بودیم عراق و تا به حال نشده بود که سامرا بریم ... یه ماشین گرفتیم و حرکت کردیم به طرف سامرا . اگر دوستان موافقت کرده بودند که از همون کربلا اول بریم سامرا و بعد کاظمین ، هم مسیر کمتری رو طی میکردیم و هم مجبور نبودیم توی نجف بریم خونه مردم !  ولی خب ...

فاصه 300 کیلومتر بود تقریبا ... 270 کیلومتر رو که رد کردیم با یه ترافیک عجیب غریبی روبرو شدیم ... نمیدونستیم چقدر باقی مونده . از راننده پرسیدیم چقدر مونده به سامرا ؟ گفت پیاده 10 دقیقه دیگه میرسید .... بعد هم بهمون پیشنهاد داد برای اینکه وقتمون تلف نشه و به نماز مغرب و عشای حرم برسیم خودمون بریم باقی راه رو . ما هم باور کردیم و پیاده شدیم . خوبی قضیه این بود که دیگه کوله همراه مردها نبود .

مسیر از دو طرف بسته بود ...نگرانی  رو تو چهره راننده های عراقی  میشد دید ! پلیسها هم با یه حالت عصبی سعی در باز کردن گره ترافیک داشتن... هوا روبه تاریکی میرفت و سرد شده بود و ما هرچی میرفتیم بازم راه بود . کلی کاروان های افغانی دیدم که مثل ما از ماشین ها و اتوبوس ها پیاده شده بودند و توی بیابون راه افتاده بودند... از بعضی از ایرونیایی که تو لاین مخالف در حال برگشت توی ترافیک گیر افتاده بودند پرسیدیم چقدر مونده ؟ گفت حالا حالا ها باید برید ... حداقل 3 کیلومتر مونده تا گاراژ !!   بعدشم باید ماشینای حرم رو سوار بشید . آه از نهادمون براومد ... چقدر راه مونده هنوز ؟! البته من  درد تاول های پام رو نادیده گرفتم . .. فرصت لوس بازی و مراعات کردن نبود ... احساس مسئولیت میکردیم  چون ما دلمون میخواست که بریم سامرا و سه نفر دیگه بخاطر ما اومدند و اگر این ترافیک الکی کار داعشیا باشه و یکی ازین ماشینای توی ترافیک منفجر بشه چطوری جواب خانواده هاشون رو بدیم ؟ تنها نگرانیم همین بود ولی هر چی در دلم جستجو میکردم که ترسی توش پیدا کنم و یا مثلا پشیمونی و تردید  ؛ حتی ذره ای رو پیدا نکردم . به جاش شوقی وافر و فزاینده پیدا کرده  بودم و حالت مراقبه و توجه خاص به امام زمان ... بهشون عرض کردم خودتون میدونید که یه لکه سیاه بیشتر نیستم و اگر شما مارو بپذیرید فقط کرامت شماست وگرنه ما کجا و لیاقت سرگردونی و خستگی و رنج بردن بخاطر شما کجا ؟ چه برسه به شهادت !!   لبخند از روی لبام جدا نمیشد... یعنی ما هم داریم دربدر امام زمان میشیم ؟ هرچی میرفتیم بیابون بود و شن و تاریکی ... کمی جلوتر راهنما به یه پلیس چیزی گفت و اون جلوی یه ماشین حمل میوه رو گرفت که پشتش پر بود از جعبه های خالی میوه  ، تا مارو سوار کنه . راهنما پرید بالا و تند تند جعبه ها رو روی هم میچید و من با کمک خواهر زاده و گرامی همسر رفتم بالا و روی یه سکو که راهنما از جعبه های میوه درست کرده بود نشستم و خواهر زاده در کنارم و گرامی همسر در پیش روم و دوستان دیگه هم در قسمت های دیگه وانت نشستن ... هوا سرد بود و تاریک و باد سردی هم میومد و موهای من هم نمناک ... سرم کم کم درد میگرفت ولی شوق رفتن به سامرا همه رو قابل تحمل ... بلکه لذت بخش کرده بود . کمی رفتیم جلوتر که ماشین نگه داشت . فکر کردم میخواد پیادمون کنه ولی دیدیم به راهنما میگه اون خانم بیاد جلو بشینه ! منو و گرامی همسر رفتیم جلو.. شاگرد راننده رفته بود پشت سر راننده توی کابین کوچولویی که بود نشسته بود . قیافه شاگرد راننده مثل داعشیها بود ... یه لحظه جا خوردم و به امام زمان عج گفتم خودتون مواظبم باشید من حاضرم بمیرم فقط دست داعشی ها نیفتم . تازه عذاب وجدان راحتم نمیذاشت و من اینجا تو گرما نشستم و باقی دوستان پشت وانت توی باد و سرما ... خلاصه یه زمان کوتاهی رسیدیم به گاراژ و دوباره هممون پیاده شدیم .

داخل گاراژ غلغله بود ... راهنما رفت با یکی دو نفر از محلی ها که یه دکه تلفن و فروش موز و این جور چیزا داشتن شروع به صحبت کرد و بعد هممون رو صدا کرد که بیاید بریم همین پشت  دستشویی و بعد همونجا وضو بگیریم . هممون رفتیم اون پشت ... خدایی ترسناک بود . وسط بیابون و در تاریکی شب ، یه چهار دیواری که اصلا معلوم نبود کاربری اصلیش چیه . وارد شدیم و بلافاصله پشت سرمون درو بستن که مردم دیگه وارد نشن.. یه مربع مستطیل 12 متری که یه سرش دستشویی بود و یه سرش یه جایی که دو تا شیر داشت و آب قطره ای میومد . خواهر زاده رفت دستشویی رو کارشناسی کرد و به این نتیجه رسید که باید آب بریزه توش. یه سطل آب رو خالی کردند فایده نداشت. سطل دوم رو خالی کردند که کمی بهتر شد. اول خواهر زاده و بعد من  ، از دستشویی استفاده کردیم . توی دستشویی سوسک هم بود. اولین سوسکی که توی عراق دیدم در تمام مسافرت هام به اونجا ... با آب هولش دادم توی چاه ... داشت از کفشم بالا میومد و من نه جیغ شدم و آبرو ریزی کردم و نه فرار ... با نهایت شجاعت و در کمال قهرمانی آب ریختم روش و اون بیچاره فلک زده هم افتاد تو چاه ... احساس قدرت میکردم . انگار پشت حریف روسی رو زمین زده بودم . نخندید دیگه !  واقعا من از سوسک در حد مرگ میترسم خب .

خلاصه بعدش رفتم که وضو بگیرم . یکی از اون مردای بیرون ،همراهمون اومده بود داخل ... بهم گفت خانم ... نفهمیدم چی میگه . بهم اشاره کرد که اون یکی شیر رو باز کنم . فهمیدم اون یکی بیشتر آب میاد مثلا . البته از شیر سماور هم کمتر بود. تازه قبلش خواهر زاده وضو گرفته بود و بهم گفت خاله نترسی ها یه قورباغه کوچولو اون گوشه است و کاری نداره  . با تعجب ازینکه آخه قورباغه توی همیچین جایی چیکار میکنه رفتم که وضو بگیرم . گرامی همسر در رو بست و خواهر زاده  هم جلوی یه سوراخ بزرگ که میشد داخل رو دید با بدنش پوشوند تا خاله خانم وضو بگیره. وضو گرفتم و از قورباغه چشم برنداشتم تا اگر کوچکترین جمی خورد جیغ بکشم که افتحارش نصیبم نشد . در کمال صحت و سلامت وضو گرفتم و لباسام رو مرتب کردم و بیرون اومدم تا بقیه وضو بگیرند . در همین اوضاع و احوال راهنما شروع کرده بود با اون آقای بومی صحبت کردن... وقتی منو دید بهم گفت خانم فلانی این آقا از قبیله بنی عباسه ... تمام قبائلی که اینجان از همین خاندانند . در تاریخ اومده اینا انقدر شجاع بودند که اگر در کربلا به یاری امام حسین ع میرفتن اون فاجعه رخ نمیداد . نمیدونم  حرفای راهنما چقدر صحت  تاریخی داشت ولی  فهمیدم که اون مرد  از اهل تسنن اونجاست و به راهنما میگفت برای ما ابوبکر و عمر و عثمان و علی یکسانه ...ازش تشکر کردیم و رفتیم بیرون . گرامی همسر برای همه موز خرید و سهم من بازم قسمت بچه ای شد که تو راه دیدم و از افاغنه بود . کمی جلوتر یه اتوبوس اومد و هممون رو سوار کرد و تا نزدیکی درب حرم برد .

بالاخره بعد از سرگردونی در بیابون و دویدن تو تاریکی و نشستن پشت وانت و داخل وانت و وضو گرفتن در بیغوله و سوسک و قروباغه و سرما و باد ، رسیدیم به حرم . باورم نمیشد و هر قدم برام تازگی داشت ... کاملا فرق  حرم هایی که در شهر های شیعی مذهب بودند با اونجا معلوم بود . امکانات کم بود و خیلی از قسمتا پر از خاک بود و در دست تعمیر و توسعه . از آقایون خداحافظی کردم و قرار شد نیم ساعته برگردم !! نمیدونم چرا انقدر عجله ؟  خیلی متاسف شدم که فرصت بیشتری در اختیارم نذاشته بودند . آخه ما که دیگه کاری نداشتیم و فردا هم باید میرفتیم فرودگاه ، خب لااقل بذارن این شب آخر رو اینجا بمونیم دیگه !  ولی نشد ... یعنی عجله داشتن که زودتر از میدان خطر دور بشن و به نجف برگردند که امنه .

با شعفی دلپذیر به زیارت امام هادی و امام عسکری شتافتم ... جالبه که وقتی وارد حیاط شدم نمیدونستم کدوم طرفی باید برم . پرسون پرسون راهم رو پیدا کردم و اول نماز مغرب و عشا رو خوندم و بعد به زیارت رفتم ... زیارت  کردم و دو تا دو رکعت هم نماز زیارت خوندم ... یه دفعه حس کردم بینی ام گرم شد و تا دستمال رو به بینی زدم دیدم بینی ام داره خون میاد ... وای خدا یا اینجا ؟  نکنه حرم پاک و ملکوتی ائمه رو نجس کنم . گریه ام گرفته بود . سریع با دستمال جلوی سیلان خون رو گرفتم و آخرین  حرفام رو با امامان عزیزم زدم . انقدر خوشحال بودم که موفق به زیارت شدم که بیخودی میخندیدم. هم میخندیدم هم گریه میکردم و توی دلم عذر خواهی میکردم و با زبونم تشکر ... کاش بشه  مرگم در راه رسیدن به این خاندان پر کرامت رقم بخوره .... راه خدا ... راه تکامل ... لیاقتی در خودم نمیبینم ولی با کریمان کارها دشوار نیست .

از حرم بیرون اومدم و دوستان رو پیدا کردم و از گرامی همسر پرسیدم چرا انقدر عجله داریم . من بالاخره سرداب امام زمان رو ندیدم ... با تعجب بهم گفتن نرفتی؟ نمیدونم خودشون توی اون وقت کم چطوری رفتن ؟ نماز مغرب و عشاو زیارت و نماز زیارت در نیم ساعت یه رکورد جدید بود فکر کنم ... تازه ازم میپرسن که نرفتی سرداب رو ببینی؟ جاش رو نشونم دادند و البته برای خانمها بسته بود !! از دور نگاه کردم و دو کلمه توی دلم با امام زمان حرف زدم و تموم شد... باید بر میگشتیم... بزرگترین دریغ این سفر برام این بود که  چرا این همه عجله ؟ اصلا مگه کاری مهمتر از زیارت هم وجود داشت ؟  چرا تو اون ساعت باید برمیگشتیم نجف که نصفه شب برسیم در خونه مردم ؟ خب یکی دو ساعت اینجا بمونیم  بعد برگردیم تا صبح برسیم اونجا و اونا رو هم بیدار نکنیم .ولی  همکارای گرامی همسر عجله داشتند که برگردیم و ما هم باید ممنون میبودیم که اصلا موافقت کردند که بیایم . انشالله ائمه علیهم السلام مارو میبخشن که در حد توان و درکمون نتونستیم زیارت کنیم. حیف  .. واقعا حیف !

و برگشتیم و بیرون از حرم یه ون پیدا کردیم و یه سره برگشتیم نجف... بین راه یه جایی نگه داشت و گرامی همسر برای کل مسافرین ون  کیک و بیسکوییت و آب میوه خرید  که خیلی چسبید . هیچکدوم شام نخورده بودیم و اون  کیک و آبمیوه خیلی به جا بود. ساعت یک و نیم رسیدیم نجف ... عده ای از مسافران با راننده سر قیمت توافقی به مشکل خورده بودند .. داد و بیداد راننده جالب بود . دائم میگفت پلیس خبر میکنم . خلاصه راهنما بازم میونداری کرد و بالاخره حرف راننده به کرسی نشست و ظاهرا در همون اول قیمت اشتباهی منتقل شده بود .

یه تاکسی گرفتیم و رفتیم همون خونه ای که کوله هامون اونجا بود . ساعت 2 نیمه شب بود و ما در خونه مردم ... حالا چطوری در بزنیم ؟

راهنما در زد .. یه بار یواش ... هی اتفاقی نیفتاد . دوباره در زد بلند تر ... بازم اتفاقی نیفتاد . آخرش زنگ زد . یکی درو باز کرد و دوید رفت ... داخل شدیم . یکی از دخترا درو باز کرده بود . مردا رفتن اتاق خودشون و منم رفتم اتاق خودم و با خستگی خزیدم زیر پتو ... سردم بود و یه پتو برام کافی نبود ولی نصفه شبی ...

خوابیدیم  ولی تا نماز صبح در خواب و بیدار بودم . بعد از نماز خوابیدم و یه دفعه حس کردم گرم تر شدم . چشمام رو باز کردم دیدم یکی از دخترا پتوی خودش رو روی سرم انداخت و رفت و گرم که شدم دیگه واقعا خوابم برد . تا ساعت 9 خوابیدیم و بعدش صبحانه و تشکر از میزبان و نوشتن آدرس  تهران به فارسی و عربی برای  میزبان  ، که گفتن بزودی یه سفر به ایران میکنن ... قبلا هم چند باری اومده بودن ایران و به مشهد و قم رفته بودند ...  و بعدش حرکت کردیم به سمت  فرودگاه . پسر صاحبخونه مارو تا فرودگاه رسوند و اونجا خدا حافظی کردیم و قول داد به زودی بیان تهران و بیان خونمون ... و من از همون موقع در فکر اینم که براشون چی بپزم و چجوری براشون شب جا بندازم تا بخوابن ؟  آخه شنیدم اونا کل عائله با هم میرن مسافرت ... مثلا 20 نفر .

داشت یادم میرفت ... وقتی که خداحافظی میکردیم مادر خانواده دو تا دبه ترشی بهمون داد... هرچی گفتیم بردنش سخته اصرار کردند که قبول کنیم و ما هم ناچار دبه ترشی رو گرفتیم که بیاریم ایران. و خواستیم بدیم به راهنما که میخواست زمینی برگرده و از مسیر شلمچه ، قبول نکرد و گفت ساک و بار زیاد داره و نمیتونه ترشی  ها رو ببره. البته تو فرودگاه ازمون گرفتن و اجازه ندادن وارد هواپیما کنیم .... تو فرودگاه از راهنما خداحافظی کردیم و من ازش تشکر کردم که تو کل سفر حواسش بهم بوده  ...

فرودگاه غلغله بود و اصلا جا نبود ... قبل از ورود به سالن کلی توی حیاط تو صف ایستادیم که اینا توی عراق چیز رایجیه و وقتی هم وارد سالن شدیم و گیت رو پیدا کردیم و همه کوله ها رو تحویل دادیم ، کسی نبود راهنماییمون کنه که سالن پرواز کجاست. خودمون کشفش کردیم و وارد شدیم و نماز مغرب و عشار رو هم خوندیم و با یه ساعت تاخیر گیت  برای پرواز ما باز شد. چهره همراهانمون جالب بود . با باز شدن گیت همه شاد و خندان و سرحال شده بودند و شوخی میکردند . خلاصه سوار هواپیما شدیم و بازم با آقای کفاشیان و آقا فتح الله زاده همراه شدیم و برگشتیم تهران

پیاده روی اربعین سال 95 تموم شد ... تمام التهاب ها و خستگی ها و خواهش ها به اتمام رسید و من از خداوند عاجزانه میخوام که دست پر قدرتش رو پشت و پناهم قرار بده که نلغزم ... آلوده به گناه نشم و  مکررا این سفر رو نصیبم کنه و در غیر این ایام هم منو به محضر امام حسین علیه السلام راه بده ... برام دعا کنید.

والسلام