افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
برخورد از نوع نزدیک !
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٤ : توسط : هیدرا

صحنه ای در کمدی لورل و هاردی  وجود داشت که من وقتی میدیدم خیلی برام جذاب بود و کلی به این موقعیت  میخندیدم . آجری از بالا پرت میشه  و میخوره به سر لورل   و اون که در حال سرو کله زدن با ماشین بوده تا بتونه دنده عقب بره ، با چند دقیقه تاخیر تازه نسبت به برخورد آجر به سرش واکنش نشون میده و میگه " اوووخ " ! :))

انگار منم در زندگیم دائم در حال ایفای همین صحنه بودم !

یعنی چیزهایی بودن که بهم اصابت کردن و من دردشون رو نادیده گرفتم و الان دارم نسبت بهشون واکنش نشون میدم!!  انگار موتور عقل و احساس و تصمیم گیریم ،دو زمانه عمل میکنه ! اول برخورد رو فقط میبینه و ازش رد میشه. مثل مسخ شده ها رفتار میکنه و واکنش نشون نمیده و رد میشه !  بعد از مدتی که میتونه تا چندین سال  طول بکشه ، تازه احساس ناراحتی میکنه و حس میکنه بهش توهین شده و براش غصه میخوره !

این روزا دارم دوباره با خودم روبرو میشم  انگار دلم نمیخواسته که رفتارهای ناشایستی رو که باهام میشده ؛ باور کنم .  و ازش گذر میکردم...  البته با انکار و بهت !

اما الان تازه دارم باورش میکنم... تازه دارم احساس درد میکنم .

فعلا روزای غمگینی رو سپری میکنم  گاهی مواقع از صبح تا شب چندین بار چشمان خیسم رو از دید دیگران مخفی میکنم و تمام لحظات  ، سنگینی دردی مبهم رو ، در وجودم حس میکنم  . دلم برای کسانی تنگ میشه که سالیان زیادیه از دستشون دادم . دلم چیزایی میخواد که دیگه امکان بدست آوردنشون رو ندارم . احساس میکنم گاردی رو که نسبت به واقعیت ها گرفته بودم ؛ باز کردم .

نمی دونم این خالت خوبه یا بد ؟!

نمی دونم نشونه ی تسلیمه یا پذیرفتن واقعیت ؟!

اما انقدر خودم رو میشناسم که  بدونم نمیتونم تحقیر رو تحمل کنم من حتما این لحظات رو پشت سر میگذارم و دوباره قد راست میکنم . از ضعف و وادادگی بیزارم . آدم خیلی مقاومی نیستم ولی حقارت رو نمیتونم برای خودم بپذیرم و حس میکنم تسلیم شرایطِ بد شدن ، یه جور حقارته .

عادت خیلی بدی دارم و معمولا سعی میکنم همه مشکلاتم رو خودم حل کنم و براش زمان زیادی رو از دست میدم. دوستی که بهم گفته بود زیاد در مورد خودم حرف نمیزنم خوب این نکته رو درک کرده بود و من انکارش نمیکنم.

 اما نکته مهمش اینه که بالاخره راهی رو پیدا میکنم . من به خدا ایمان دارم  بهش اعتماد دارم  به بن بست فکر نمیکنم حتی وقتی واقعا از نگاه زمینی راهی برام نیست . به راه های آسمونی که هرگز به روم  بسته نمیشن ایمان دارم. میدونم بالاخره این درد پایان میگیره . دوباره من احساس سبکبالی میکنم . دوباره خودم رو مبتکر و شجاع و ایده پرداز دریافت میکنم هرچند این روزها دارم در آتشی از خشم و اندوه به  دامن زندگی چنگ میزنم !

این سطح برای زندگی کردن ، حقارت باره و من با کمک خدا ، حتما  ازین سطح خودم رو بالا میکشم و آزادگی از روحیات حقیرانه انسان رو دوباره تجربه میکنم.

 

درگوشی:

-          روبرو شدن با خود، سخت ترین کاریه که تا به حال انجام دادم . انسان بطور غریزی خودش رو دوست داره و براش بسیار ناگواره که بدی های خودش رو هم ببینه .

-          مهارت های اجتماعی در برخورد با دیگران  بسیار لازمه . بخش زیادی از رنج هایی که هر کدوم از ما تحمل میکنیم ناشی از نابخردی هامون در برخورد با دیگرانه !

-          هروقت خیلی غمگینم فیلسوف میشم :))