افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
تابلوی شکسته!
ساعت ٤:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٩ : توسط : هیدرا

25 سالی میشد که ندیده بودمشان!

بخش بزرگی از دوران کودکی من با این خانواده رنگ گرفته است. من و دختر این خانواده تقریبا هم سن و سال بودیم و بخاطر همسایه بودن دائما با هم در تماس.

هنوز در محله ی قدیمی بودند و در همان خانه ی قدیمی بدون هیچ تغییری ! دیدن کوچه و خیابان زمان کودکی ،حس نوستالژیک عجیبی را برایم تداعی کرده بود. دلتنگی ، افسوس ، اشتیاق و لذت!

پدرش هنوز همان مرد آرام و با صفایی بود که تلفظ اسم من برایش سخت بود و معمولا هرچه دلش میخواست صدایم میکرد ،  و مادرش هنوز همان زن حرافی بود که همیشه ی خدا ، مامانم ازش شاکی بود که از همه کس بدگویی میکند !

خانه و حیاط و پله هایی که به طبقه دوم خانه میرفت ؛ همه و همه همانی بود که بود! گویی زمان متوقف شده بود.

تنها چیزی که بطور فاحشی تغییر کرده بود موهای سفید مرد خانواده و شماره عینک زن خانواده بود . در طول یک ساعتی که در آنجا بودیم باز هم از همه همسایه ها ی قدیمی بد شنیدیم :))

باز هم مرد خانواده اسم مرا طوری صدا کرد که خنده ام گرفت ...

وقتی به خانه بر میگشتیم نمی توانستم غم و تاسفی را که قلبم را کدر کرده بود نادیده بگیریم. شاید بخاطر اینکه تصویر کودکی ام تغییرات بدی کرده بود! خانواده ی مرفه و بیخیال آن دوران، به خاکستر نشینی رسیده بودند! وضعیت اقتصادی بد این سالها گریبان پدر خانواده را گرفته بود و خانه نشینش کرده بود . البته کهولت سن هم مزید بر علت بود.  بیمه  نبودن و شاید بی دست و پایی مرد ، دوران پیری سختی را برایشان رقم زده بود.

دختر کوچک خانواده در معرض ازدواج است  و خرید حتی یه سرویس سرامیک برایش یک آرزوی دست نیافتنی!!

از دیشب با خواهرم و پدر و مادرم در حال گفتگوئیم شاید بتوانیم با کمک چند نفر ، چهیزیه ای مناسب برایش فراهم کنیم ولی پیدا کردن یک کار ساده برای یک مرد سالمند به نظرم غیر ممکن میرسد.

دیشب دائم از خودم میپرسیدم چرا در طول این سالها خبری از اینان نداشتم؟؟