افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
... ولی افتاده مشکل ها !
ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۳ : توسط : هیدرا

یکی از بدترین نگاه ها به دیگران ، نگاه مطلق گرایی است. مثلا از نظر بیشتر مردم یک وزیر ، یک روحانی یا یک مدیر عامل شرکت و یا یک استاد دانشگاه همه ی کارهایشان باید درست ، و منطبق بر اصول باشد وگرنه غیر طبیعی است !! حالا بماند که این اصول، بر طبق نظر هر فرد و طبقه و دیدگاهی کاملا متغیر است !! متفکر

در حالی که بسیار عادی و طبیعی است که یک نفر نتواند در همه ی زمینه ها دارای تخصص و مهارت عالی باشد.

در زندگی به لطف استعداد خداوندی و شرایط محیطی که در آن بزرگ شدم ؛ خیلی چیزها یاد گرفتم ولی برای اداره ی همه جنبه های زندگیم کافی نبوده و نیست. خیلی از جاها واقعا احساس درماندگی کردم و خیلی از مواقع احساس خستگی !

گاهی واقعا دلم همدلی میخواسته  که برایش درد دل  کنم و یا گوشی شنوا که برایش بگویم. و در بسیاری از لحظات، جای خالی یک راهنمای دانا و قابل اعتماد را در زندگیم خالی میدیدم.

و در دقایق زیادی هم به این نتیجه رسیدم که تکامل اخلاقی و علمی انسان تدریجی است و باید صبور بود و هشیار.

کوتاه کلام اینکه ، توانایی یک انسان در زمینه ی خاصی ، به معنای این نیست که همه چیز را میداند 

ممکن است نادانسته هایش ، دانسته های شما باشد! ( عجب جمله قلنبه سلنبه ای شد )

یکی از دغدغه های من در زندگیم ، برخورد با انسان های پرتوقع و زودرنج بوده است! انگار این دو خصلت به هم زنجیر شده اند . هرکس پرتوقع تر است به همان نسبت زودرنج تر هم میشود. برای آدمهای پرتوقع هر چقدر هم که زحمت بکشی وظیفه ات بوده است ! بنابراین هرگز نگاه رضایتمندانه را در آنها نمیبینی چه برسد که کلام تشکری بشنوی. از آن طرف با طبع زودرنجی که دارند کوچکترین مخالفت با خودشان را تاب نمی آورند و واکنش نشان میدهند. حتی اگر آن مخالفت ، در واقع به دلیل اختلاف سلیقه باشد و نه واقعا یک مخالفت با نظر و ایده ی آنها .

من واقعا نمیدانم با این انسان ها چگونه باید رفتار کنم؟! گاهی برخورد ها و رفتارهایشان بقدری عذابم میدهد که آرزو میکنم ای کاش هرگز در زندگیم نمیشناختمشان ! که البته آروزی بیخود و بچگانه ای است  چون اگر این چالش در پیش پایم نبود باید با چالش دیگری دست و پنجه نرم میکردم ! پس فرقی نمیکند؛ بهتر است برای سوالم ، جواب پیدا کنم به جای اینکه پاکش کنم و در آرزوی یک سوال آسان باشم که آن را فوت آبم !!

شاید موردی را که نوشتم به نظرتان ساده بیاید ولی برای من ساده نیست.چون معتقدم رفتار هر کسی باید دو لبه داشته داشته باشد . یک لبه برای حفظ شانیت خودش به کار گرفته شود و لبه ی دیگر ، برای یاد آوری حد و حدود دیگران به آنها ؛ تا کسی به خود اجازه رفتارهای نامناسب را ندهد و در عین حال ، ارزش و اعتبار انسانی  آن فرد هم حفظ شود زیرا همه انسانیم و همه ارزشمندیم و خداوند همانقدر مرا دوست میدارد که او را . پس نه به برخوردهای حذفیِ توهین بار اعتقاد دارم و نه به برخوردهای فیزیکی توام با خشم. دنبال یاد گیری رفتاری مطابق شأن انسان هستم که هم ارزشمندی هر دو طرف به عنوان انسان در آن لحاظ شده باشد و هم پله ای برای قدم های مثبت بعدی باشد و این بسار سخت است. هم دانش روانشناسی و رفتار شناسی میخواهد و هم دانش اخلاقی و مذهبی . و صد البته کنترل شدید بر رفتار و گفتار خود و صبر فراوااااااااااااااان !

برای بعضی ها ، ملاطفت و مهربانی همیشگی ، توقع و طلبکاری ایجاد میکند که نمیشود جلویش را سد کرد. من متاسفانه با دسته ی بزرگی از این انسان ها سرو کار دارم.

اشتباه بزرگم که ناشی از نادانی ام بود ؛ لطف همیشگی ،  و رفتار آسان گیرم با آنان بود که سالیان درازی  بر آن پای فشردم . هر وقت مشکلی بود برای کمک حاضر بودم و هر گاه خنده و شادمانی بود همراه و همزبان بودم. در مقابل زیاده روی ها کوتاه می آمدم و همیشه این جمله را برای خودم تکرار میکردم که نباید مثل آنان باشم !!  این رفتار باعث شد که طرف مقابل پر رو و پرتوقع و زبان دراز شود! تا جایی که حس کردم دیگر قال تحمل نیست و باید کاری انجام دهم . و شروع به مخالفت رفتاری و زبانی نمودم که با شگفتی شدید آنان روبرو شد . هرگز از من این رفتار  و واکنش را ندیده بودند و برایشان غیر قابل هضم و سخت بود و عکس العمل بدتری نشان دادند!

بعد از قریب 20 سال آرام  آرام و با تجربه دریافتم که " نیکی چو از حد بگذرد    نادان گمان بد برد "

باید در برخورد با دیگران طرفیت آن ها را هم در نظر گرفت . انسان همانطور که نسبت به خودش مسئول است نسبت به تاثیر رفتارش در دیگران نیز مسئولیت دارد! اگر کوتاه آمدن های همیشگی من نبود شاید آنان نیز تا این حد پر توقع نمیشدند. در واقع من شریک جرم شده ام :))

خلاصه ، دانایی کار آسانی نیست. باید تجربه کرد و هزاران بار زمین خوردن را مزمزه کرد و طعم تلخش را چشید تا از دل ناکامی های فراوان ، جوانه ی " دانستن و توانستن" رشد کند .

 

درگوشی:

- میترسم وقتی "بفهمم" که به نقطه پایان رسیده باشم و فرصت تجربه ی  " آموخته هایم " هرگز دست ندهد.