2

من از خدا عذر خواهی میکردم ولی خودمم همون لحظه میدونستم که بازم ادامه خواهم داد !

تا اینکه این سفر سر رسید...

وقتی راهپیمایی رو شروع کردم  و وقتی در اون خیابان عریض و مستقیم رو به جلو حرکت میکردم و همراه با سیل بزرگی که راه افتاده بود رو به کربلا قدم به قدم حرکت میکردم دائم این حس همراهم بود که در انتهای این مسیر امام حسین (ع) ایستادن و با روح بزرگشون به همه اشراف دارن و گاهی حتی دستم رو به طرفشون دراز میکردم و بهشون میگفتم  " دستمو بگیر و منو با خودت ببر " ! واقعا این کشش رو حس میکردم و خواستار این بودم که منو بطلبن ! من که یه نقطه سیاه بودم   من که یه لکه سیاه بودم در آرزوی پیوستن به خورشید بودم و هر بار با یاد اوریش منقلب میشدم و به گریه میافتادم ...

روز اول راهپیمایی با پا درد و تاول  انگشتان و درد شدید سیاتیک در غروب آفتاب گذشت اما من فقط شاید مجموعا سه ربع از ویلچر استفاده کردم و باقی زمان رو با پاهای خودم به طرف امام حسین رفتم ... رفتنی به سوی یک روح سرشار از لطافت و زیبائی ، شور و عشق ... " و تو چه میدانی حسین چیست ؟؟!! "

در طول مسیر با ایشون حرف میزدم ولی بازم روم نمیشد در اون مورد خاص حرفی بزنم و اصلا روم نمیشد حتی با یک کلمه بهش اشاره کنم و میدونستم که اونا میدونن و شرم منو هم میفهمن !

روز دوم رو شروع کردیم . 4 نفر بودیم . بهتر از روز قبل راه میرفتم و تا  3 عصر از مجموع 1502 تیر چراغ برق که هر کدوم با دیگری 50 متر فاصله داشت ؛ حدود 1000 تیر رو طی کرده بودیم و در آستانه ورود به حریم کربلا بودیم که من با گذشتن از یه ایستگاه بازرسی ، همه همراهانم رو گم کردم!

اول نگران نشدم چون قرارمون ، استراحت جلوی تیر 1007 بود. تا اونجا رفتم و دو نفر  رو پیدا کردم ولی همسرم هنوز نیومده بود. سه نفری مدت 20 دقیقه نشستیم ! محال بود این همه طول کشیده باشه ! رفتیم 50 تا تیر جلوتر و باز صبر کردیم و باز نیومد و این بار بیشتر نگران شدیم و ... تا یک ساعت بعدش هم نیومد و تا یک ساعت بعدترش !

خیلی نگران شده بودم . همراه اول بر خلاف قولی که داده بود کلا قطع بود و ما هم بخاطر اعتمادمون به همراه اول ، سیم کارت عراقی تهیه نکرده بودیم ! به چند تا از موکب ها رفتیم و اسمش رو پیج کردیم ولی مگه در ازدحام صدای بلندگوهای موکب ها ، این صدا به کسی میرسید؟

با این وضعیت تا تیر 1300 هم جلو اومدیم و دیگه اذان مغرب رو گفتن و من یقین کردم که همسرم رو گم کردیم ! خدارو شکر که من همراه دو نفر دیگه بودم وگرنه از ترس حتما دق کرده بودم . بدون پاسپورت و پول  در یک کشور دیگه کمی ترسناک به نظر میرسید هرچند که انقدر ته دلم به امام حسین گرم بود که حتی اگر این اتفاق هم می افتاد باز هم مطمئن بودم خدا منو به جای امنی میرسونه !!

به امید اینکه همراه اول در کربلا مجددا آنتن میده سه نفری سوار ماشین شدیم تا به کربلا برسیم و بتونیم با موبایل همسرم تماس بگیریم و امیدوار بودیم که ایشونم همین کار رو کرده باشه ! خلاصه 200 تیر آخر رو اینطوری مجبور شدیم که با ماشین بریم وگرنه با یکی دو ساعت پیاده روی دیگه ، این تیر ها رو هم پای پیاده رفته بودیم و این در حالی بود که من روز دوم  اصلا از ویلچر استفاده نکردم و فقط برای حمل کوله پشتیا ازش استفاده میکردیم که اونم خودش کمک بزرگی بود .



/ 0 نظر / 2 بازدید