برخورد از نوع نزدیک !

صحنه ای در کمدی لورل و هاردی  وجود داشت که من وقتی میدیدم خیلی برام جذاب بود و کلی به این موقعیت  میخندیدم . آجری از بالا پرت میشه  و میخوره به سر لورل   و اون که در حال سرو کله زدن با ماشین بوده تا بتونه دنده عقب بره ، با چند دقیقه تاخیر تازه نسبت به برخورد آجر به سرش واکنش نشون میده و میگه " اوووخ " ! :))

انگار منم در زندگیم دائم در حال ایفای همین صحنه بودم !

یعنی چیزهایی بودن که بهم اصابت کردن و من دردشون رو نادیده گرفتم و الان دارم نسبت بهشون واکنش نشون میدم!!  انگار موتور عقل و احساس و تصمیم گیریم ،دو زمانه عمل میکنه ! اول برخورد رو فقط میبینه و ازش رد میشه. مثل مسخ شده ها رفتار میکنه و واکنش نشون نمیده و رد میشه !  بعد از مدتی که میتونه تا چندین سال  طول بکشه ، تازه احساس ناراحتی میکنه و حس میکنه بهش توهین شده و براش غصه میخوره !

این روزا دارم دوباره با خودم روبرو میشم  انگار دلم نمیخواسته که رفتارهای ناشایستی رو که باهام میشده ؛ باور کنم .  و ازش گذر میکردم...  البته با انکار و بهت !

اما الان تازه دارم باورش میکنم... تازه دارم احساس درد میکنم .

فعلا روزای غمگینی رو سپری میکنم  گاهی مواقع از صبح تا شب چندین بار چشمان خیسم رو از دید دیگران مخفی میکنم و تمام لحظات  ، سنگینی دردی مبهم رو ، در وجودم حس میکنم  . دلم برای کسانی تنگ میشه که سالیان زیادیه از دستشون دادم . دلم چیزایی میخواد که دیگه امکان بدست آوردنشون رو ندارم . احساس میکنم گاردی رو که نسبت به واقعیت ها گرفته بودم ؛ باز کردم .

نمی دونم این خالت خوبه یا بد ؟!

نمی دونم نشونه ی تسلیمه یا پذیرفتن واقعیت ؟!

اما انقدر خودم رو میشناسم که  بدونم نمیتونم تحقیر رو تحمل کنم من حتما این لحظات رو پشت سر میگذارم و دوباره قد راست میکنم . از ضعف و وادادگی بیزارم . آدم خیلی مقاومی نیستم ولی حقارت رو نمیتونم برای خودم بپذیرم و حس میکنم تسلیم شرایطِ بد شدن ، یه جور حقارته .

عادت خیلی بدی دارم و معمولا سعی میکنم همه مشکلاتم رو خودم حل کنم و براش زمان زیادی رو از دست میدم. دوستی که بهم گفته بود زیاد در مورد خودم حرف نمیزنم خوب این نکته رو درک کرده بود و من انکارش نمیکنم.

 اما نکته مهمش اینه که بالاخره راهی رو پیدا میکنم . من به خدا ایمان دارم  بهش اعتماد دارم  به بن بست فکر نمیکنم حتی وقتی واقعا از نگاه زمینی راهی برام نیست . به راه های آسمونی که هرگز به روم  بسته نمیشن ایمان دارم. میدونم بالاخره این درد پایان میگیره . دوباره من احساس سبکبالی میکنم . دوباره خودم رو مبتکر و شجاع و ایده پرداز دریافت میکنم هرچند این روزها دارم در آتشی از خشم و اندوه به  دامن زندگی چنگ میزنم !

این سطح برای زندگی کردن ، حقارت باره و من با کمک خدا ، حتما  ازین سطح خودم رو بالا میکشم و آزادگی از روحیات حقیرانه انسان رو دوباره تجربه میکنم.

 

درگوشی:

-          روبرو شدن با خود، سخت ترین کاریه که تا به حال انجام دادم . انسان بطور غریزی خودش رو دوست داره و براش بسیار ناگواره که بدی های خودش رو هم ببینه .

-          مهارت های اجتماعی در برخورد با دیگران  بسیار لازمه . بخش زیادی از رنج هایی که هر کدوم از ما تحمل میکنیم ناشی از نابخردی هامون در برخورد با دیگرانه !

-          هروقت خیلی غمگینم فیلسوف میشم :))

/ 3 نظر / 2 بازدید
نغمه

سلاااااام هیدرا خانم فیلسوف[بغل][ماچ][نیشخند] انشالله که زودی از این حالت خارج شی.به نظرم من در کنار اینکه زیاد از خودت نمیحرفی ولیییییییی آدمی هستی که خوب بلدی با مشکلاتت روبرو شی و حلشون کنی و البته اینکه ادم خودش بخاد مشکلاتش رو حل کنه عالیه هر چن زمانبر باشه ولی مزیتی که داره اینه که هیچکی مث خود آدم دلسوز برای کارش نیست... میگم هیدرا کی بهت بد کرده بگو تا بیام دمار از روزگارش در بیارم میدونی که شما جای...[قلب][نیشخند] فداااااااااااااااااااااااات......> از ته قلبم گفتما بی ریا[خجالت][بغل]

نغمه

عزیزییییییییی و عین اون کسی که خودت میدونی[نیشخند]گفتم اینجا نگم شاید حس پیری بهت دست بده[خنده] من هر چند مجاااااااااازی دعاهاااااااااااااااااااااااموووووووووووو با بلندترین صدا و با سرعتی ترین حالت به سمتت روانه میکنم ایشالله که زودی سرحال شی[قلب]

کوه استوار

انشالله الان که نزدیک به 10، 12 روز از نوشتن این مطلبتون میگذره، مشکلتون حل شده باشه و احساس سبکبالی داشته باشین[لبخند]