سهم من از تقدیر تو !

آتش در سینه ام فوران دارد

بغض بر گلویم چنگ انداخته

و پلک هایم با سماجت ،راه  بر اشک سد کرده!

گونه هایم می لرزد

لبانم را بر هم می فشارم

سرم را به عقب خم میکنم

چشمانم را به عمق آسمان راهی میکنم

همه ی وجودم سوال است

"  سهم من کجاست ؟  "

از مهربانی  از همدلی  از همراهی  از شادی   از امید؟

با من سخن بگو

من چه باید بکنم؟

تقدیرت ، راه را بر نَفَسم بسته است

این تنهایی ، کیفر کدامین گناه من است؟

 

/ 0 نظر / 2 بازدید