خوشبختی کجاست ؟


دیروز عصر موبایلم زنگ خورد  . شماره ناشناس بود و وقتی جواب دادم صدای ناشناسی با لحن دوستانه ای بهم سلام کرد.

من : بفرمایید؟

اون : خوبی ؟ چیکار میکنی؟ منو میشناسی؟ ( همراه با خنده )

من : نههه ... به جا نیاوردم ( با خودم فکر میکردم این خانم باید میانسال باشه ولی واقعا کیه که انقدر خودمونی باهام حرف میزنه ؟ )

اون :  یه دوست قدیمی .... یه دوست قدیمی 30 سال پیش !

من : ( با یه شوخ طبعی که دوست و آشنا نمیشناسه ! ) : خانم من فقط 15 سالمه شما چطوری 30 ساله منو میشناسی؟زبانشیطان

اون : اگرم نشناسی حق داری ! بسکه بی وفایی ! ( اینجا بلند و کشدار خندید )

وقتی صدای خنده اش طولانی شد یه رگه های آشنایی در صداش منو متوجه کرد که این صدا مال کیه ؟ رگه هایی که از دوران جوونی این صدا توی ذهنم مونده بود ... دوران دبیرستان تعجبتعجب

من : فلاااااااااااانی ! بغل بی وفا خودتییییییییییییی بابا ... چگونه هایی؟ خانواده خوبن؟ کوچولوت خوبه ؟

اون : اون کوچولو الان سوم دبیرستانه بابا .. قدش از منم بلندتر شده دیگه !

دوباره یادم افتاد که من و دوستام دیگه جوون نیستیم ( چه بده که دوران جوونی میگذره  )

خلاصه اینکه کلی حرف زدیم و همدیگه رو اذیت کردیم و از دوستان قدیم جویا شدیم. 

من چهارم دبستان وارد یه مدرسه جدید شدم که در اون کلاس با یه دختر دزفولی آشنا شدم و کل دوران ابتدایی ازون به بعد’ و دوران راهنمایی و دبیرستان رو با هم بودیم ولی بعد از اون هر کدوم رفتیم تو یه رشته دانشگاهی ... و کلا مسیر زندگیمون عوض شد.

البته تا سالهای بعد از دانشگاه و کار هم هنوز با هم در ارتباط بودیم ولی بازم برای ما که از بچگی با هم درس خونده بودیم و بزرگ شده بودیم این همه سال بی خبری زیاد بود.

آخرین بار که دیده بودمش دخترش کوچولو بود که همیشه سر اینکه رو صندلی جلوی ماشین کنار مامانش بشینه باهاش جرو بحث میکرد و شده بود هووی ما  وقتی که میخواستیم بامامانش دوتایی بریم یه دوری با ماشین بزنیم. حالا این خانم خانما دبیرستانیه و این یعنی ما دیگه دورانمون سر اومده و دنیا داره تحویل نسل جدید میشه و این برای من کمی غم انگیزه :(

از خاطر رفتن غم انگیزه. تموم شدن غم انگیزه . به حساب نیومدن غم انگیزه. نفهمیدن دنیای جدید غم انگیزه . پیر شدن غم انگیزه ... خلاصه دنیا غم انگیزه اگر که ...

اگر همراه با سنمون بزرگ نشیم !

یعنی چی؟ یعنی تو همون دوران خوب جوونی بمونیم و دلمون بخواد همه چی همونقدر جذاب و گیرا باشه ... هم خودمون و هم دنیای ظاهری اطرافمون .

فقط وقتی انسان احساس غم و اندوه از بین رفتن ’ دست از سرش بر میداره که به موازات از دست دادن ها ’ چیز مهمی به دست اورده باشه. 

برای انسان فقط وقتی احساس خوشبختی معنا پیدا میکنه که از زندگی احساس رضایتمندی رو کسب کرده باشه و برای خیلیا این احساس شکوفا نمیشه مگر وقتی که                                    خدا رو وجدان کرده باشند.

/ 8 نظر / 6 بازدید
نیلوفر

سلام..خسته نباشيد واقعا دستتون درد نکنه...واقعا زحمت ميکشيد... [چشمک] ممنون بابت سايت خوبتون..

نیلوفر

سلام..خسته نباشيد واقعا دستتون درد نکنه...واقعا زحمت ميکشيد... [چشمک] ممنون بابت سايت خوبتون..

نیلوفر

سلام..خسته نباشيد واقعا دستتون درد نکنه...واقعا زحمت ميکشيد... [چشمک] ممنون بابت سايت خوبتون..

چوپان

بیا این هندونه ای که زیر بغلم گذاشتی رو قاچ کردم بزنیم به بدن. [چشمک] شما 15 سالته بعد سی سال خاطره داری؟ این چه دنیای عجیبیه؟ پیر شدیم رفت. اینو از دیدن پیر شدن اطرافیان میشه دید و زار زد. مثلن از دیدن پیری خانوم خامنه.

Mr chapool

سلام علکم بعد من میگم پیر شدید شما میگی پیر عمته [نیشخند] پی اینکه میگن دلت جوون باشه رو شما رد می کنید ؟

زاهارا

دوباره کامنت منو کی خورد[متفکر]

محیا

وبلاگت خیییییییییییییییییلیییییییییییی باحاله

مرتضی

همیشه شنیدن صدای دوستان بسیار شیرین و دلنشین است.به خصوص اینکه اگر ناغاقل باشه که دیگه میشه یک سورپرایز حسابیییییی[لبخند][گل]