خاطرات بچگی

وقتی بچه بودم خونمون داخل یه کوچه طولانی بن بست بود با  11 همسایه دیگه که خونه هممون هم یک طبقه و حیاط دار بود با حوض و کلی گلدون ... 

با هم رفت و آمد زیادی داشتیم و به قولی از فامیل به هم نزدیک تر بودیم. تمام دخترای هم سن و سال هر روز به خونه هم میرفتیم و بازی میکردیم .... لی لی و خاله بازی و دکتر بازی و ...

پسرا هم که کوچه رو قرق میکردن ...

از این 12 همسایه ای که داخل یه کوچه بن بست قرار داشتیم سه تا از خانما اسمشون " فاطمه " بود !  تو خونه ما برای تفکیک این خانما از هم ، برای هر کدوم یه مشخصه بارز وجود داشت 

1/ فاطمه خانم روبروئی   : یعنی خانمی  که خونشون درست روبروی خونه ما در اون طرف کوچه بود و دو تا دختر و دو تا پسر داشت و دائم خونه مارو کنترل میکرد که کی میاد و کی میره و یه کم حسود بود 

2/ فاطمه خانم ته کوچه ای :  خانمی که خونشون انتهای این کوچه بن بست بود و کمی وسواس داشت با 4 تا دختر فوق العاده گستاخ و یه پسر لوس که همین پسر لوس سالهااااااست رفته آلمان و دیگه به ایران برنگشته

3/ فاطمه خانم دو قلو : خانمی که بعد از 5 فرزند دختر ، خدا بهش دو پسر داده بود که دو قلو بودن و واقعا انگار خدا بعد از 7 تا دختر کور! این دو تا رو بهش داده بود . بسکه عزیز بودن و الان یکیشون بخاطر ناراحتی اعصاب هنوز مجرده !

اینطوری بود که وقتی میخواستیم در موردشون صحبت کنیم با هم قاطی نمیشدن. 

الان سالهاااااااااااااست که ما اون کوچه و محله قدیمی و اصیل رو ترک کردیم و شاید تا همین یکی دو سال قبل اصلا به فکرمون هم نمیرسید که دوباره ازشون خبری بگیریم. بچه ها همگی بزرگ شدیم و سر زندگیمون هستیم و پدر و مادرامون که اون روزا جوون بودن دیگه همگی در سالهای پیری خودشونن.

اما این روزا از این سه تا فاطمه خانم خبرای خوبی بهمون نمیرسه ... فاطمه خانم روبروئی که کلا خونه نشین شده و بخاطر سکته قلبی و مغزی توان راه رفتن رو از دست داده و اگر باهاش تماس بگیریم از روی بغض و گریه های بی امونی که داره میشه افسردگی و دلتنگی رو کاملا حس کرد

فاطمه خانم ته کوچه ای که بعد از فوت همسرش و ازدواج دختراش تنهای تنها شده و بخاطر وسواسش حتی با دختراش هم کمتر مراوده داره و دائم میگه میخواد بره آلمان پیش پسرش که اونجا با یه خارجی ازدواج کرده و بچه داره ( البته همه هم میدونن که هرگز نمیره )

و فاطمه خانم دوقلو که بخاطر ورشکستگی همسر مرحومش ، مجبور به فروش خونه شد و بعد همون خونه رو اجاره کرد ولی بازبعد از چند سال مجبور به ترک اون خونه شد و دیگه اجاره نشینی اش شروع شد و الان سالهاست که درگیر بیماری اعصاب یکی از دوقلوهاشه و البته متارکه یکی از دخترا و ...

الان که فکر میکنم میبینم هر کدوم از ما بچه هایی که یه روز بی خیال با هم بازی میکردیم قصه هایی توی زندگیمون داریم که میتونه یه کتاب هزار صفحه ای بشه. راستی کسی هست که علاقمند باشه داستان زندگی مارو نقل کنه ؟ من حاضرم براش تعریف کنم !نیشخند

 

درگوشی: 

- چی میشه که آدم یه دفعه یاد بچگیاش میافته ؟

- چقدر الان برام اون روزا شیرین و جذاب به نظر میاد !

- چقدر پدر و مادر پیر شدن ناراحت

- دلم تنگ شده برات خجالت

/ 6 نظر / 23 بازدید
امید

یاد باد آن روزگاران یاد باد ... [نیشخند] من میتونم نوشتن قسمت طنزشو به عهده بگیرم[نیشخند]

...

1-سلام! 2- اره هر کسی یه یه قصه ای داره ..و یه نغمه غم انگیز [اوه] 3-این زندگی ماشینی که پر شده از بی معرفتی ..ادمو مجبور می کنه پناه ببره به خاطره .. 4- ( _3 نداشت !) تازه به نظرت جذاب میان ؟ !! خب جذابه دیگه ! 5- گذر عمر ..ادم همیشه گذر عمر رو تو دیگران بیشتر می بینه تا خودش .. 6_ای بابا !! دل ما بیشتر !![عینک] ... بیــــــــــــــــا بی خبر به خواب هفت سالگی بر گردیم غصه هامان گوشه گنجه بی کلید مشقهامان نوشته تقویم تمام مدارس در باد و عید یعنی همیشه همین فردا نه دوش و نه امروز ، تنها باریکه راهی است که می رود می رود تا بوسه ، تا نقل و پولکی تا سهم گریه از بغض آه ...[افسوس]

یک زن خانه دار معمولی

سلام عزیزمچه خوب شد اومدم پیشت.کلی یاد بچگی کردم.کوچه و خونه ی بچگیهام دقیقا مثل کوچه ای بود که گفتی.نکنه همسایه بودیم؟؟/ولی ما فاطمه نداشتیم.اتفاقا بعد حدود 15 سال یکی از هم بازیهای دوران بچگیمو دیدم .من اصلا اونو نشناختم ولی باریکلا به حافظه ی ایشون.کلی از گذشته ها یاد کردیم.چه خوب بود

مریم

سلام. برای من هم جذاب بود خاطرات اون کوچه تون [قلب] یه لحظه رفتم تو حس و حالش.

مرتضی

کودکی هامون را هیچگاه فراموش نمی کنیم چون بخشی هستند کمه بزرگسالی ما رو ساختند. برای همه ما کمابیش این خاطرات یکسان هستند.البته ما هنوز توی همون محله قدیمی می نشینیم و به خاطر خاطرات قشنگی که از مامان تو اون محله داریم نمی تونیم اینجا رو ترک بکنیم.[گل]

م.بانو

[لبخند][گل]