من و رفتن !

رمز و راز بعضی اتفاقات و چیزا رو شاید بطور قطعی نشه فهمید ولی همینکه باعث میشه ما همه چی  زندگیمون رو یه بررسی کامل بکنیم خیلی خوبه .

فکر نکنم سخت تر از این که حس کنی " دوستت ندارند " چیزی در دنیا باشه !

امسال وقتی بحث پیاده روی اربعین پیش اومد و من مثل هر سال با حسرت بهش فکر میکردم هرگز تصور نمیکردم با تلفن یکی از آشنایان در عرض نیم ساعت من هم راهی بشم ولی شدم ... نه تنها خودم ، بلکه همسرم هم اربعینی شد !

رفتیم سراغ تهیه وسایل سفر.  و چون بدون کاروان و بصورت انفرادی میخواستیم بریم کمی کار دشوار بود . تمام وسایل مورد احتیاج در 10 روز باید همراهمون میبود و در طول سفر هم باید این وسایل رو با خودمون میبردیم و میآوردیم ... پیاده  و توی کوله و کیف !

دو شب قبل از حرکت رفتیم تا آخرین کارا رو انجام بدیم... خرید کردیم و داشتیم بر میگشتیم که من وقتی از بلوک های وسط خیابون میخواستم بیام پایین ، پام پیچ خورد و به شدت روی آسفالت های خیابون خوردم زمین. سالها پیش روی همین پا به همین صورت زمین خورده بودم و کار به بیمارستان و آتل بندی و ... رسیده بود و ازون سال دیگه این پا همیشه برام دردسر ساز بود و حالا درست دو شب قبل از حرکت دوباره همون پا  و از همون قسمت به شدت آسیب دید !!

نمیدونم میتونید حال منو تصور کنید یا نه ؟ اولین فکری که از سرم گذشت این بود " منو دوست ندارن ... نمیخوان برم پیششون  "  و بعد اشک و بغضی که تحملش از درد پام هم سخت تر بود نگران

همه کارهام جلوی چشمم اومد و خودم رو مقصر میدیدم و میدونستم حق دارن که نخوان منو ببینن . خلاصه دو شب خیلی بدی رو گذروندم . همسرم وقتی شدت غم و رنج منو دیدن بهم گفتن " نگران نباش ویلچر میخرم و هر طور شده میبرمت "  ( لوس خودتونید ... گفته باشم )قهر

و اینطوری شد که صبح روز حرکت ،من ویلچر دار شدم  و کلی تو خونه روش نشستم و صدای خنده ام دوباره بلند شد ولی بازم مردد بودم فکر ازدحام مردم و وبال گردن بودنم خیلی ناراحتم میکرد. بارها امیدوار شدم و ناامید. خندیدم و گریه کردم . بغض کردم و توی خودم فرو رفتم. برای من رفتن به این پیاده روی معنای خاصی داشت ... دلم رفتن میخواست . از خودم تا خورشید .  دلم پاکی میخواست و حالا همه چی داشت عوض میشد.

البته در طی روز قبل کلی کارهای درمانی انجام داده بودم تا درد پام کمتر بشه که بطور معجزه آسائی هم کمتر شد و من با پای خودم رفتم فرودگاه امام ... البته با ماشینزبان

بقیه اش رو بعدا میگم.

دوستانی که اینجا رو میخونن حتما فهمیدن که این حرفا نیازی به رمز نداره ولی من برای اینکه وبم توسط بعضی ها پیدا نشه ناچارم مطالبم در خصوص جزئیات سفرم رو رمزی بنویسم که بطور تصادفی حتی پیدام نکنن .

ببخشید اگر مطلب هیجان انگیزی براتون نداره :))

/ 5 نظر / 2 بازدید
یلدا

بی صبرانه منتظر ادامه ی سفرنامه تون هستم [گل]

زاهارا

اخی پس نگفته بودی [ناراحت]حالا بهتری

پژمان

آخی پس به خاطر همین بود که اون شب گفتی من و شما به نوبت سر ویلچر بشینیم. چقدر سعی کردم بفهمم منظورتون چی بوده[اوه]

محمد

میبینم که آقاتون کلی خاطرتون رو میخواد[چشمک]

مریم بانو

من خوب درک می کنم حس اینکه نکنه منو نمیخوان یا شاید کاری کردم که مانع پذیرفتنم شده.:'( خدا رو شکر که بهترید. خیلی دوستتون دارم[بغل]