شماره 1

وقتی چیزای ناخوشایند دور انسان رو میگیره اگه حواسمون نباشه که معمولا هم نیست ؛ آروم آروم  باورمون رو به اینکه خدا داره میبینه از دست میدیم .چون از درک ارتباط عمیق پروردگار با خودمون ناتوانیم فکر میکنیم واقعا در بستری از تنهایی در حال حرکتیم ! در حالیکه حقیقت اینه که چشمان ناظر و نگران و با محبتش ، لحظه ای حتی، از روی ما برداشته نمیشه ... از هیچ فکر و حسی که در وجود ما شکل میگیره غافل نیست و اگر صادق باشیم هیچ کاری بدون پاداش نمیمونه و هیچ زاویه و انحرافی از طرف ما ، بدون نگرانی از طرف او طی نمیشه!

سال گذشته یه روحانی از کسانیکه از دوران بچگی میشناختمشون ... از کسانیکه میشه گفت از انسان های خوب و عجیب این دنیان رو در یک جمع دیدم . من از بچگی ایشون رو دوست داشتم. پیرمردی که در عین بی ادعایی محله ی دوران کودگی من به او مدیون بود .جوون های بسیاری به او مدیونن... ازون کسائیه که با حرف و حرکتش  ، انسان رو مشتاق خدا میکنه. خلاصه ایشون بدون قرار قبلی به منزلی اومد که من مهمونشون بودم ! و شاید باورت نشه که در طول 20 دقیقه ای که اونجا بود همش از وفاداری حرف زد و من همش حس کردم روی سخنش با منهناراحت همه بدنم یخ کرده بود خجالت میکشیدم که کسی روی زمین میدونه چه خطایی دارم میکنم و هر چی به خودم دلداری میدادم که ( من کاری نکردم فقط حرف زدم .. همین !!) اما خودم میدونستم اینا فقط یه بهانه است و خدا راضی به رفتارم نیست ولی چون خیلی دلشکسته بودم به خودم حق میدادم !!! ایشون اون روز رفتند و راز حضور بی مقدمه اشون رو فقط من فهمیدم و من :(

در تمام این مدت هم من میدونستم رفتارم درست نیست ... شما هر چی درخواستت از خدا بزرگتر باشه رفتارت هم باید پاک تر باشه ، و بدی و ناپاکی بعضی چیزا بیشتر خودش رو نشون میده ... خلاصه اینکه من عالما و عامدا به رفتارم ادامه میدادم و مدتها به خدا گلایه میکردم که چرا باید در  موقعیت هایی قرار بگیرم که انقدر دیگران آزارم بدن و من انقدر تنها باشم ؟ هنوزم شاید این بغض با من باشه ...

/ 0 نظر / 2 بازدید