بیزارم از این رنگ

همان دم که با تلخی گفتم " هرگز نمیخشمت "  دلم بهانه ات را میگرفت !

همان دم بخشیدمت و همان دم مشتاق بودنت بودم

این روزها اما 

از درون تهی هستم 

از احساس و لطافت و اشتیاق  خبری نیست!

تنها چیزی که خودش را به رخ میکشد روزمرگی هایی خاکستری رنگ است !

 

/ 10 نظر / 7 بازدید
saeed

سلام وبلاگ خوشگلي داري دل نوشته هاتو خوندم خيلي خوب بود دوست داشتي به وبلاگ منم يه سر بزن ممنون [گل]

سلام وعصر بخیر منظور پستت کیه؟من که نیستم؟ باز خودم تحویل گرفتماااا

خسته نباشی امروز کلاس چطور بود راضی بودی؟اصلا چی تدریس میکنی نمیشه منم بیام تلمذ؟

ساقی

من کلا در موقعیت خشم و عشق توامان هستم و تغییری هم نمی کنم :D خوبه باز تکلیف تو معلوم شده!

ساقی

جدی؟ :D دو و نیم ساله ها!!! [زبان]

آدم زاد

سلام بر مادر پیر و فرتوتم[گل] خوبی؟ خوشی؟ در سلامت کامل بسر میبری مادر جان؟ اگر از احوالات من خواسته باشید باید بگویم ایییییییییی بد نیستم. در این شهر غریب حالمان خوب است. غبار که چه عرض کنم خاک مطلق دارد ریه هایمان را آسفالت میکند. مادر جان ان شالله اگر قسمت شو عید نوروز به ولایتمان سر خواهم زد . مادر جان روزها را سپری میکنم تا شبها برسد و من در زیر پتو به یاد شما و دوری از وطن اشک میریزم. مادر خانمی اون دختر که در ده بالا بود یادت هست که همیشه می خواستی برایم بگیری و من عین خر نخواستم؟ حالا اومده شهر و برای خودش جنیفر لوپزی شده که بیا و ببین. راستی مادر جان پدر جان خوب هستن؟ دیگر ملالی نیست جز دوری شما[گریه]

ساقی

ای بابا... همین یه ذره امید رو هم از دست دادم [نیشخند] پس بقیه هزار شب هم همینقدر مزخرفه...

خواهر طوفانی

...

مرتضی

گاهی وقتها خاکستری بودن و خاکستری دیدن هم بد نیست.حداقل می شود خود را در چنین مواقعی محک زد.[لبخند][گل]