راز

بچه بودم ... هنوز مدرسه نمیرفتم . تابستون بود و ما شبها میرفتیم پشت بوم میخوابیدیم ... چقدر کیف داشت !  از 4 طرف پشت بوم ، دو طرف ، دیوارای کوتاهی داشت که مرز بین خونه ما و همسایه های بغلی بود ولی دو طرف دیگه که رو به حیاط ، و رو به کوچه بود  ؛ لبه ای نداشت و مامان شب ها پرده  میکشید تا از پشت بوم همسایه ها دید نداشته باشه.

شبا ما موازی با دیوارای بغلی میخوابیدیم ... دیدن ستاره های کوچیک و بزرگ چه لذتی داشت و هوای خنکی که وادارمون میکرد دست و پامون رو زیر پتو ببریم. تهران انقدر آلوده و گرم نبود و خونه ها غالبا یک طبقه و بزرگ بود با کلی گلدون و درخت و حوض ...

یکی از شبا به مامانم گفتم دوست دارم بالاسر همه بخوابم ! اما مخالفت کردن و من مثل شبای دیگه مجبور شدم که کنارشون بخوابم ... حسابی دلخور بودم که منو از تجربه بزرگ شدن محروم کردن و نمیذارن من تنهایی بخوابم !!

خلاصه مثل هر شب سرگرم تخیلات کودکانه ی خودم شدم که بعد از مدت کوتاهی صدای نفسهای عمیق سه نفر دیگه بهم فهموند که همه خوابن . آروم و پاورچین بلند شدم و تشک و پتوی کوچیکمو برداشتم و رفتم بالا سر همه جامو انداختم و خوابیدم. چه احساس خوبی داشت. همه چیز یه جور جدیدی شده بود !  تصویر همیشگیم از اطراف عوض شده بود ... افق دیدم تغییر کرده بود .احساس میکردم بزرگ شدم و آسمون برام بزرگتر به نظر میرسید . خلاصه کلی هیجان زده شده بودم و با این حساب از همه شب ها کمی دیرتر خوابیدم ... احتمالا تخیلات اون شب  هم شیرین تر از قبل برام بوده :))

نیمه های شب با صدای آهسته و خفه ای که منو صدا میکرد بیدار شدم ! انگار کسی آروم داشت تکونم میداد  و میگفت : هیدرا ... هیدرا پاشو !

وقتی بیدار شدم و حواسم کامل جمع شد از ترس نزدیک بود بمیرم!!

نیمی از بدنم کاملا روی لبه پشت بوم و رو به کوچه قرار گرفته بود !  یعنی در واقع دمر خوابیدم بودم و دست و پای راستم از دیوار آویزون شده بود و کلا روی لبه پشت بوم قرار گرفته بودم ... با ترس و عرق شدید و خیلی با احتیاط غلت زدم و برگشتم رو تشک خودم !

در عالم بچگی کلی ترسیده بودم و بغض کرده بودم . سریع رفتم و خودم رو چپوندم تو بغل مامانم  تا احساس امنیت بهم برگرده !

فردا صبحش تمام ماجرا رو برای خانواده تعریف کردم .کسی باورم نمیکرد و میگفتن که  خواب دیدم ولی من هنوز اون صحنه به روشنی در یادم هست و حتی تصویر کوچه نیمه تاریک و خلوت و حالت خطرناکی که روی لبه دیوار داشتم رو بخاطر دارم . من حتی هنوز تُن صدای آروم و آهسته ای که منو  به اسم صدا میکرد رو یادمه ... به وضوح و روشنی !

 

درگوشی:

- هنوزم نمیدونم صاحب اون صدا در اون نیمه  شب بچگی کی بوده ؟ شاید فرشته ای که خدا برای نگهبانی هر انسانی همراهش قرار میده  که تا زمان اجل ، اونو از مرگ محافظت کنه !  نمیدونم واقعا !

- زمانی که دیگه محافظی نداشته باشم قراره چه اتفاقی برام بیفته ؟ در اون لحظات چه احساسی دارم؟

/ 36 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم بانو

آقا رضا!ان شاالله فرشته تون همیشه مراقبتون باشه، من باب مثال عرض کردم که شاید یه اتفاقای مشابه افتاده باشه. [خجالت] استاد بهشون نمیاد تا این حد قضایا رو منفی ببینن[گاوچران]تازه توجه بنمویید برای اشتباه تایپیشون هم کلی توضیح و توجیه داشته بیدن.

مریم بانو

مظلوم نه، خب مثبت شاید. کی میگه من ترسیدم؟ اصن مگه آقا رضا ترسناکن؟ [نگران] [نیشخند]

رضا.م

حالا بعد عمری یه نفر منو مظلوم دیده ؛ اونم تو رای شو زدی ؟!

خواهر طوفانی

پر از حس خوب شده بودم ،‌همه اون قشنگی های شب رو تصور کرده بودم و دلم خواسته بود یک بار تجربش کنم ... ولی یکهو ... چقدر خطرناک ... منم شده با این صدا از کابوس بیدار شم ... ح... ح... وقتایی که نفسم می گرفت هم یکی صدام می کرد گاهی !

خواهر طوفانی

تا الآن فقط سه نفر رو دیدم که به حرف های بچه ها اهمیت میده ! کجیم ، نگاری ، و همسر خواهرم خدا بیامرزه مدیر آقا پژمان رو

خواهر طوفانی

اگر روزنامه خوان باشین فکر کنم خوندید که دو کارگر ، چهار نفر رو گشتن تو یه خونه. یه تاجر برنج بسیااار پولدار به نام توکل و همسرشون و دو تا از بچه هاشون که یکی دختر و یکی پسر بود. پسره روز قبل از اینکه کشته بشه ، تو انشاش نوشته بود که حس می کنه قراره بمیره ! و خداحافظی کرده بود ! ابتدایی بود پسره اون موقع

خواهر طوفانی

تلقی؟! واژه ی خوبی نبود فکر کنم. حالا هر چی :دی الآن مغزم تو عربیه ولم کنین :دی