امر به معروف

حکایتی در تاریخ اسلام نقل شده که جوانی به اعدام محکوم شده بود ولی فرصت خواست تا بره به یه کار فوری و ضروری در مورد خانواده اش برسه و برگرده و ابوذر غفاری ضمانتش رو کرد و اون جوون هم مردونگی کرد و فرار نکرد و برگشت. به ابوذر گفتن چرا  ضمانتش رو کردی و به جوون گفتن چرا برگشتی؟و...

دو جمله ی کلیدی اون ماجرا رو نقل میکنم

  محکوم به اعدام : ترسیدم که بگویند "وفای به عهد" از بین مردم رفته است.

  ابوذر : ترسیدم که بگویند "خیر رسانی و خوبی" از بین مردم رفته است.


درگوشی:

- کم کم باید یه کسی در مورد " قدر شناسی " احساس خطر کنه! خود خواهی زیاد شده و طلبکاری و توقع ، رابطه هارو مخدوش کرده.

- کاش دستی به کمک میومد برای احیای دل های آلوده ی ما !

/ 17 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Mr chapool

جمله حکیمانه ای گفتما![نیشخند]

نغمه

سلاااااااااااااااااااااااااااااام بر استاد بزرگوارم[بغل] خوبی انشالله؟

نغمه

کاش دستی به کمک میومد برای احیای دل های آلوده ی ما ! این جمله رو خیلیییییییییی خوب نوشتی و پر از مفهوووومه[رویا] کاااااااااااااااااااااااااااااااااااش[افسوس]

Mr chapool

سلام! استاد کجایید نیستید چند روزه![رویا]

Mr chapool

ینی استاد کجا می تونه باشه؟[نگران][نگران]

رضا.م

من خبر دارم کجا بودی !! حتما پیش خودت میگی الان میگه تو صف سبد کالا بوده !! نه ! اشتب کردی این دفعه رو !! تو خیابون بچه های گمنام ستاد امروف به معروف گرفته بودنت !! تا اومدی ثابت کنی که تو خودت امر به معروفی ده پونزده روز گذشت !

نغمه

ممنونم مهربونم[بغل] انشالله قسمت شما بشه[ماچ][قلب]