پلانی غمبار

در سالن را باز میکنم

زنی نشسته بر زمین

هدفن بر گوش

چشمان ، خیره بر یک نقطه

صورت ، غرق در اشک

غرق در رویاهای ناکام!

بیصدا ... آرام...بی حرکت

یک " هیچکس " !

 به آرامی از در سالن خارج میشوم و او را در دنیای خاکستری اش تنها میگذارم!

 باید به انتهای این راه برسد ...به انتهای سوگ!

/ 6 نظر / 2 بازدید
حسین

چه غم بزرگی حس کوچ یک نفر از دنیا رو بهم داد!

حسین

همه بعد از اون اتفاق این طوری میشن و حس هایی از این سبک دارن

حسین

مگه کسی از اون خانم فوت نکردن؟

مریم بانو

هی روزگار. آدمهای امروز بیصدا ؛ هیچکس میشوند .....

رضا.م

ای بابا این پلان غمبار استعاره بوده ! خودشو میگه در واقع ...یه تصویر یه فلاش بک به گذشته ادم ...اما در نمای بیرونی ! می فهمم چی میگی .. عاشق بودن تنهایی غریبی ست نه دل می ماند و نه دلداری کاغذهایت همه خالی از واژه می شوند کتابهایت همه سفید فنجان قهوه ات پراز سرنوشت تلخ عاشق بودن جهان تنهایی ست باران تنهایی ست پیاده روی در شهر تنهایی ست عاشق بودن پنجره ای ست روبروی قبرستانی وسیع که تنها یک گور دارد آن هم تنهایی ست[نگران] آدونیس