دلفریب

دیشب 5 ماشینه رفتیم پارک جنگلی شمال تهران ... در ارتفاعات هوا خیلی خنک بود و چراغای تهران بزرگ جلوی چشممون سوسو میزد.

از شهر کنده بودیم و به ارتفاعات رفته بودیم. صدای جیرجیرکا از همه جا شنیده میشد و خنکای نسیم گونه ها رو نوازش میداد...

در لابلای دود همبرگر کبابی و جوجه و بلال ، یخ های فامیلی شکسته میشد و پرده های دلخوری کنار میرفت  و چای هیزمی دلهای نزدیک شده رو گرم و گرم تر میکرد . صدای خنده های زنونه که گاه اوج میگرفت با ریتم بم و دائمی صداهای مردونه  حکایت از یه دور همی ساده داشت.  مردای جوون با سرو صدا ذغال ها رو باد میزدن و محصول این تلاششون رو با کلی افتخار برای خانماشون میآوردن !

خلاصه شبی جالب رقم خورد ..

اما برای من هیجان انگیزتر و جذاب تر از هر چیزی، دیدن یه روباه با دمی بسیار زیبا در نزدیکی جمعمون بود !! تا به حال روباه از نزدیک ندیده بودم . مثل گربه ها که دائم دورمون میچرخیدن ، یه روباه هم  آروم از کنارمون رد شد و به دنبال غذا بود ! اصلا انگار نه انگار که قراره از انسان بترسه و فرار کنه . اصلا انگار اون جمع رو نمیدید. با خودم گفتم حتما دنبال غذا برای بچه هاشه... شایدم خودش خیلی گرسنه است و یا شایدم به دست انسان بی وفا اهلی شده !!

هم برام هیجان انگیز بود که حیوانات طبیعت رو انقدر از نزدیک و بدون فاصله میدیدم و هم کلی غصه خوردم که حتما غذا ندارن که انقدر به انسان ها نزدیک شدن :(

کُشتم همه  رو بسکه بهشون گفتم یه تیکه براشون همبرگر یا جوجه بندازن قلب

 

 

درگوشی :

- ازینکه ازم نمیترسید حس میکردم بیش از اندازه دوستش دارم ! و یه دفعه انگار به وضوح حس کردم که چقدر آدم غمگینی هستم !!! ناراحت

- درخت پشت پنجره آشپزخونه امون بخاطر خشکسالی کاملا خشک شده و من امسال خیلی کمتر گنجشک و کبوتر دیدم  

- هربار که به پنجره خیره میشم مجبور  میشم اشکام رو پاک کنم !  پرنده های دوست داشتنی من ، دارن آروم آروم ترکم میکنن :(

- تازگیا متوجه شدم که خیلی لوسم نگران

/ 12 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پونه

چه با احساسی شما [قلب] من شانس دیدن روباه نداشتم ولی شغال از دور دیدم چند سال پیش ما رو دیدن فرار کردند ما یه همچیت آدمهای دوست داشتنی هستیم[نیشخند]

شاهین

فکر کنم همه پرنده های سمت شما اومدن پیش ما...[نیشخند] روز ب روز بیشتر از دیروز[عینک]

مریم بانو

سلام. ممنون از توضیحات کاملتون راجع به روباه و معنای مکر، خیلی جالب بود. :)) شما همه جوره عزیز مایی.[بغل][پلک]

شاهین

من یه ظرف بزرگ گندم ریختم گذاشتم وسط حیاط برای خروسم. اونا میان میخورن...

مرتضی

ایشالا ایشالا تا باشه این جمع شدنهای دوست داشتنی همیشه ادامه داشته باشه براتون.[لبخند][گل] راستی این "تازگیا" در قسمت درگوشی رو هستم[زبان][خنده]

رضا.م

مردم چه زندگی دارن ! 5 ماشینه میرن و میان ! اونم ارتفاعات تهران و همبر و کباب و بلال و ..نچ نچ !!دلت برای روباه نسوزه ..برای ما بسوزه !

محمد

اوو من خیال کردم روباه فقط پنیر میخوره نگو همبر هم میزنه به بدن[زبان] پس براش خوندی؟[نیشخند] -- خیلی خوبه همچین جمع با صفایی عالیه! -- من که یکی دوساله به این نتیجه رسیدم[شیطان]

محمد

همیشه انتظار دارم منظورم گرفته بشه اصولا هم گرفته نمیشه[اوه] عاشق قدرت انتقالم هستم[زبان] -- منظورم اشاره به داستان زاغکی قالب پنیری دید و دهان بر گرفت و زود پرید و اینا بود که آخرش روباه گولش میزنه و غذاشو میخوره

خواهر طوفانی

اون جمله روباه اهلی شده یاد شازده کوچولو افتادم[قلب]