پانی یا پاپی یا گوگولی یا یه اسم مسخره دیگه !

چند سال پیش همسایه ای داشتیم که یه سگ پاکوتاه سفید و پشمالو داشت . هروقت وارد ساختمون میشد صدای واق واقش همه فضای ساختمون رو پر میکرد ... وقتی از بیرون میومدن تا وسایلشون رو از توی ماشین بیرون بیارن این سگه میدوید تو راه پله  و شیطونی میکرد و من دائم دلم ضعف میرفت . آخه از بچگی عاشق حیوونا بودم !!!نیشخند 

(سوسک که جزو حیوونا محسوب نمیشه ... نه ؟سبزقهر)

یادمه تو بچگی هم یه بچه گربه سفید و قهوه ای ناز داشتم که هر چی مادر بزرگ عزیزم میداد بخورم میدادم به اون میخورد  جاش روی پای من بود و کلا دوست خوبی برام بود. از غرغرای گاه و بیگاهشم خوشم میومد اصلا . همیشه هم دلم میخواست که بدونم به چی فکر میکنه؟زبان

داشتم از سگ کوچولوی همسایه میگفتم ... من این سگ رو خیلی دوست داشتم و همیشه هم منتظر بودم یه فرصتی دست بده و من تست کنم ببینم میتونم باهاش دوست بشم ؟!

تا اینکه یه روز داشتم از خونه میرفتم بیرون و ساک بزرگی هم زیر چادر دستم بود . همینکه اومدم از لابی خونه بزنم بیرون دیدم یه صدای غرغر عجیبی داره میاد !! برگشتم به طرف راست که ببینم صدا از کجاست و چیه که چادرم بخاطر ساکی که دستم بود دایره ای به شعاع تقریبا 50 سانتی دورم درست کرد ! هوس کردم یه دور دیگه هم بزنم مثل بچگیام که با خواهرم جلوی آیینه دور خودمون میچرخیدیم تا ببینیم دامن کدوممون بیشتر باز میشه و با شکوه تره ( حس سیندرلایی )خجالت ! که یه هویی چشمم به چشمای قرمز کوچولویی که بهم خیره شده بودن افتاد!

صدای غر غر مال همون سگ کوچولو بود که  بر حسب اتفاق تو لابی بود و من ندیده بودمش . چرخیدن دوم همان  و  ، ترسیدن و فرار سگ کوچولو به طرف راه پله همان ناراحت

هیچی دیگه من بودم و یه حس تاسف از فرصتی که از دست دادم برای ایجاد محبت بین خودم و اون سگ خوشگل ...

دیگه نمیگم بهتون که انقدر حالم گرفته شد که برگشتم خونه و دو سه قطره اشک هم فشاندم از اینکه سگه ازم ترسیده به جای اینکه باهام دوست بشه !

یه هوس بچگانه باعث شد شکست عشقی بخورم ناراحتزبان

/ 14 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آدم زاد

نخیر مامان جان اینطور که معلومه باید بزارمت خونه سالمندان. برای بابا هم یه زن نو باید بگیرم. فایده نداره. شما برای ما غذا درست کن نیستی.باباااااااااااااااااااااااااااکجایی؟بیا این زنت به ما غذا نمیده[گریه]

زاهارا

[گل]منو هم دوست داری عایا ؟من سوسک نیستما [نیشخند]

سلام وعصر بخیر

نگار

الهی هیدی جونم! تو چه قدر بااحساسی والله به خدا! من این قدر از حیوانات بدم میاد. اصلاً نمی تونم بهشون نزدیک بشم. همیشه با خودم ملت چطور تو خونشون سگ و گربه نگه می دارن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امید

پیروی پاسخ صاحب خانه به آدم زاد عزیز : بله آقا جان الآن پسرا آشپزیشون خیلی بهتر از خانوماست! نمونش بنده[نیشخند] در رقابت با غذاهای مادر منزل[پلک] یه همچین آدمیم[نیشخند]

آدم زاد

پیرو پاسخ امید جان به پاسخ مامان جان بنده در پاسخ به خودم: منم آشپزیم حرف نداره. اصلا شیرینی پزیم که عالیه. ولی این دلیل نمیشه مادر آدم براش غذا درست نکنه. آخه دسپخت مادر یه چیز دیگست. اگه آدم زاد هزار سال هم آشپزی کنه دسپختش به دسپخت مامانش نمیرسه.ماماااااااااااااااااااااااااااااااان این پسره به من میگه دست و پا چلفتی؟[گریه]

آدم زاد

فقط مامان منی. من یه دونه پسرت هستم و بس. بی خود برام خواهر برادر نتراش.[گریه][عصبانی]

آدم زاد

در ضمن خاله بازی که نیومدیم. من رسما قبول کردم پسرت بشم و شما هم رسما قبول کردی. از نظر شرعی هم الان مامانم هستی. [عصبانی]

آدم زاد

تو ولایت ما اینجوریش هم پیدا میشه ماماااااااااااااااااااااااااااااااااان[عصبانی]

مرتضی

معلوم نیست چه بلائی سر حیوون بیچاره آوردین که اصلا باهاتون هم ذات پنداری نمی کنه!!!!![زبان][نیشخند]