من و رفتن 4 !

از طرفی درگیری فکری داشتم و درونم پر از حرف و حدیث بود و از طرف دیگه باید خودمو آروم نشون میدادم و گاهی جواب میزبان رو میدادم و گاهی هم نقش مترجم برای دوستانم رو بازی میکردم.  داماد آقای کشوانی فارسی رو متوجه میشندن ولی نمیتونستن به فارسی حرف بزنن و خانمشون هم دائم لابلای صحبت هاشون به فارسی میگفتن اینجا رو شما چی میگین ؟ و من باید معادل فارسی خواسته ایشون رو بهشون میگفتم. شاید مشغولیت خوبی بود تا کمتر فکرم مشغول باشه ولی احساس عذاب وجدان داشتم...

نماز خوندیم و کمی که به تعارف گذشت یادم نیست همون موقع شام آوردن و یا یک ساعت بعد :))  ولی اینو میدونم که راه رفتنم خیلی خنده دار شده بود . انگشتام تاول زده بود و تمام ماهیچه های پام درد میکرد و بسیار خسته بودم و دلم میخواست برقا خاموش بشه و همه برن بخوابن تا منم به افکارم نظم بدم !!

دوستم دائم بیقراری میکرد و خودش رو بابت آدرس نداشتن سرزنش میکرد که چرا از اول سفر هر 4 نفر آردس جداگانه نداشتیم و اگر این اتفاق برای ما خانما میافتاد چی در انتظارمون بود و ...

تصمیم بر این شد که برگردیم سر خیابون و چشم انتظار همسر بمونیم شاید بعد از ما به کربلا رسیده باشه و برگشتیم .

به مدت یک ساعت ما در  مسیر زائرن نشستیم و تک تک زائرای خسته رو نگاه کردیم و همسر دوستم هم هر ماشینی رد میشد اسم شوهرم رو بلند فریاد میزد تا اگر توی ماشینه صدا رو بشنوه و همدیگه رو پیدا کنیم ... دیگه  پلیسا  و افراد محلی هم فهمیده بودن و همه داشتن تلفن همسرم رو میگرفتن و من به بیهوده بودن تلاششون فکر میکردم ! همراه اول آنتن نمیداد که !

هوا سردتر شده بود و بعد از یک ساعت من خواهش کردم برگردیم منزل ... اینطوری فایده ای نداشت !  البته لحظه آخر به اون دو نفر دیگه گفتم شما برید منزل و من یه ساعت دیگه همینجا میشینم و بعد میام! البته همون لحظه هم میدونستم موافقت نمیشه و  نشد و هر سه برگشتیم ! مگه اونا که خودشون رو حالا مسئول من میدونن میذارن تنهایی و توی تاریکی شب ، سر خیابون بشینم و چشم انتظار همسر بمونم؟ ! البته اگر میذاشتن خیلی بهتر بود... ترسی وجود نداشت خیلیا ایرانی بودن و کلا فضا سرشار از امنیت و حس همدلی بود . از همه مهمتر من ته دلم باور داشتم که تا تصمیمم رو در مورد خاصی نگیرم هیچ اتفاقی نمیافته و این حیرانی ادامه پیدا میکنه !

برگشتیم خونه و دیدیم دو تا از مبل های بزرگ رو وسط پذیرایی گذاشتن و عملا خونه رو 2 قسمت کرده بودند و هر طرف 2 دست رختخواب بسیار تمیز انداخته بودند و فضا رو زنونه - مردونه کرده بودن برای استراحت . و این دکور جدید تا روز آخر همینطور حفظ شد:)  

اهل خونه رو هم در جریان پیدا نکردن همسر قرار دادیم ... دیگه یقین کردم که برای همسر اتفاقی افتاده وگرنه حتما تا به حال از یه نفر که سیم کارت عراقی داشته ، تلفن رو گرفته و به آقای همراهمون زنگ میزد و وقتی این کار رو نکرده حتما در شرایط هشیاری نیست !!  تصمیمم بر این شد که فردا یه سر به بیمارستان ها بزنیم !!

دلداری دوستانم و میزبان رو میشنیدم و میخندیدم و منم متقابلا بهشون دلداری میدادم که تا فردا حتما همسر میاد . تو این میون شنیدن جمله خانم خونه برام خیلی جالب بود . بهم گفت : خانم هیدرا من فکرم به  شماست  :)  . منظورش این بود که من تو فکر شما م و نگرانتونم  :))

خلاصه اون شب رو خوابیدیم.

راستی اینم بگم که اصلاانتظار نداشتم یه خونه زندگی شیک و مرتب ببینم ولی وقتی وارد خونشون شدیم اولا یه حیاط پر از گل دیدیم و بعدشم اتاق مهمون خونه بزرگی رو به ما دادن که دور تا دورش با مبل اصفهان پر شده بود و کف اتاق، فرش طرح برجسته ای پهن بود و  البته دورتادور خونه رو با پوشش مشکی عزاداری پوشونده بودن و ادم حس میکرد وارد یه حسینیه شده ... یه کتابخونه بزرگ پر از آثار بزرگان شیعه هم تزئین بخش انتهای سالن بود ... شاید نزدیک به 1000 جلد کتاب !  کتاب " حقوق زن در اسلام " شهید مطهری رو هم به عربی دیدیم :))  این نشون میداد وارد منزل اهل مطالعه و فضل شدیم و بعد ها آقای خونه برامون تعریف کرد که چقدر به مطالعه علاقمنده و چطوری از سراسر دنیا این کتابها رو تونسته جمع آوری کنه و چطوری در زمان صدام بخش بزرگی از کتاباش توسط عمال صدام آتیش زده شده بوده و اینا رو هم همسایه ها براش حفظ کرده بودن!

لابلای حرفاشون هم دائم به ما یاد آوری میکردند که  " این خونه ، خونه حضرت عباسه و شما هم زائر حضرت اباعبداللهید و وظیفه ماست که به شما خدمت کنیم  و نباید حس مزاحمت داشته باشید . ما خادم حضرت عباسیم و قدم زائرین اباعبدالله روی سر ماست " و این حرفا بقدری محکم و با صداقت گفته میشد که ما اثری از تعارف توش نمیدیدیم . کلا تعارف کردن های بی صداقت ، صفت ایرانی هاست و هیچ جای دنیا انقدر دروغ های محترمانه رواج نداره !

صدای خرخر دوستان بزودی بلند شد و  اشک های بی امان من هم ...

از طرفی هر لحظه از خودم میپرسیدم همسر الان در چه وضعیتیه؟ و از طرفی هم با امام حسین حرف میزدم و ... گاهی هم با تعجب از خودم میپرسیدم یعنی من بیدارم و خواب نمیبینم؟ یعنی به همین راحتی و در یه خیابون مستقیم ، من و همسر و همراهان ، همدیگه رو گم کردیم؟ عجب اتفاق عجیبی ! و آخرش هم حکمت این قضیه مثل روز روشن ، تذکر داده میشد . کلا من وجدان بیرحمی دارم که در تذکر دادن ذره ای  ملاحظه نداره و بی تعارف هر چی دلش میخواد با صراحت و با سرعت اعلام میکنه !

تا صبح بین خوب و بیداری گذشت و با صدای اذان فهمیدم که صبح شده ... به قول قدیمیا وضو ساختیم و نماز نمودیم :))

بعد از نماز همسر دوستم موتور صاحبخونه رو گرفت  تا مسیر دیشب رو تا همون ایست بازرسی با موتور بره ببینه ... احتمالا همسر در یه موکبی بین راه خوابیده بود و احتمال داشت که الن در مسیر باشه !

بعد از رفتن ایشون ، خانم صاحبخونه پیش ما اومدن و خیلی راحت پرسیدن تا کی میمونید و ناهار میاید خونه یا بیرونید ؟ گفتیم تاریخ برگشتمون کیه و امروز ناهار هم برنمیگردیم . کلا شرمنده اون همه مزاحمت بودیم مخصوصا وقتی آقای میزبان در حالیکه سنشون از همه ما بزرگتر بود با سینی غذا وارد اتاق ما میشدن و ازمون پذیرایی میکردن خیلی دچار شرمندگی میشدیم ... از ایران قرار گذاشته بودیم که صبح بریم بیرون و شب برگردیم تا اهالی خونه رو دچار زحمت بیشتری نکنیم . حالا ازونا اصرار برای خدمت به زوار حسین (ع) و از ما انکار که نمیخوایم زحمت بدیم و اصلا میخوایم بریم دیدن دوستانمون در کربلا و زیارت و ازین حرفا.

وقتی از خونه زدم بیرون یادم افتاد که من هیچ پولی برنداشتم ! مسافت زیاد بود و پاهای من هم وحشتناک درد داشت. صلاح نبود بدون پول یه مسافت 5 کیلومتری رو برم و برگردم . بخاطر ایست بازرسی های متعدد در داخل شهر کربلا ، مسافت بیشتر از اونی که تیرها نشون میداد طولانی میشد چون بعضی قسمتا راه بسته بود و باید دور میزدیم و ..

برگشتم خونه که پول بردارم که همسر دوستم هم برگشت ... دست خالی ! همسرم پیدا نشد! صبحانه نیمرو خوردیم و 4 نفری زدیم بیرون و رفتیم طرف حرم برای زیارت و اعلام اسم همسر به ستاد مفقودین !

این مسیر 5 کیلومتری تا حرم حضرت عباس هر روز طی میشد ... رفت و برگشت ! یعنی ما هر روز 10 کیلومتر در داخل کربلا پیاده میرفتیم و بر میگشتیم .چون شهر تعطیل بود و عملا هیچ ماشینی جز ماشین ماموران فعال نبود . فقط موتورای سه چرخ رو میشد استفاده کرد !

ازدحام قابل بیان نبود ... هنوز سه روز تا اربعین مونده بود ولی شلوغی بی نهایت بود .

اینم بگم که واقعا حضور همسر برای یه زن نعمته . وقتی شوهر نباشه همه میخوان برات تصمیم بگیرن و بهت بگن چه بکن و چه نکن ! از این طرف برو  ازون طرف نرو ... اینطوری باش و اونطوری نباش ! خلاصه اینکه اختیارت دیگه دست خودت نیست... سخت بود . از هر طرف که میرفتم بهم تذکر میدادن که از جمع جدا نشم ! میترسیدن من هم گم شم . بهشون حق میدادم ولی حوصله هم نداشتم و دلم میخواست به حال خودم بذارنم که نمیشد !

به سختی رفتیم جلوی حرم حضرت عباس ولی همه درها بسته بود و قرار شد ساعت 4 و نیم عصر زیر تیر 1501 جمع شیم .  من و دوستم رفتیم بین الحرمین که دیدم دسته جات عزاداری دارن بین الحرمین رو طی میکنن ... همشون به جلوی حرم حضرت عباس که میرسیدن با حالت حماسی خاصی ، داعش رو به تحدی فرامیخوندن ... شنیدن اشعارشون به عربی لذت بخش بود ... کلا من عاشق زبان عربی ام .

دسته جات مختلف از قسمتای مختلف عراق و از کشورای دیگه همه پشت سر هم از طرف حرم امام حسین وارد بین الحرمین میشدن و از طرف حرم ابالفضل (ع) از بین الحرمین خارج میشد . تمام این مسیر رو هم بین دو رشته طناب حرکت میکردن که مردم عادی قاطی صف سینه زنان و زنجیز زنان نشده باشن. دیدن عزاداری عربها جالب توجه بود  .. محکم و با شدت و با هیجان زیاد .

در این فاصله من و دوستم هم از هم جدا شدیم و هر کی رفت سراغ برنامه های خودش .

رفتم ستادمفقودین و اسم همسر رو دادم و شماره تلفن خانم صاحبخونه رو پایین برگه نوشتم تا اگر همسر پیدا شد با این شماره تماس بگیره و بیاد. یه جایی وسط بین الحرمین و در حاشیه مسیر حرکت دسته جات عزاداری پیدا کردم و نشستم زمین. چقدر به این نشستن نیاز داشتم . خسته بودم و گرسنه ... پاهام به شدت درد میکرد و  نگرانیم برای همسر شدت گرفته بود .

نشستم و با خودم خلوت کردم ... خلوتی با خودم در اوج شلوغی و سرو صدای بین الحرمین ! خطاب به امام حسین و حضرت ابالفضل  گفتم که " من و همسرم رو به اینجا دعوت کردین و حالا رسمش نیست که این اتفاق برامون بیفته .خودتون باید سالم برش گردونید "  بعدشم دیدم قولی رو که باید به امام حسین میدادم و دیروز در بین راه حاضر نشده بودم که قبول کنم ، الان برام قبول کردنش راحت شده و میتونم تعهد بدم !!

و وقتی دیدم نذر های دیشبم به جایی نرسیده ، همونجا دوباره نذر کردم برگشتم ایران ، یه گوسفند به نیت فقرا بخرم و  گوشتش رو بینشون پخش کنم و خودم هم چیزی از گوشتش برندارم.

تو اون لحظات گاهی با معصومین (ع) و گاهی هم با خدا حرف میزدم. میدونستم تقدیر الهی بوده تا بهم در مورد خاصی هشدار داده بشه و پیام قضیه رو گرفته بودم ...

ساعت نزدیک 3 بعد از ظهر بود... یاد مامانم افتادم و مثل بچه های کوچیک شروع به گریه کردم و با مامانم درد دل میکردم . مامانم آدم خاصی هستن و ما به دعا ها و صلوات هاش اعتقاد ویژه ای داریم. در اون لحظات  به ذهنم رسید که الان حتی به مامان دسترسی ندارم که ازشون بخوام برای پیدا شدن همسر دعا کنن و این به گریه ام شدت بخشید. شروع کردم از خودم به خدا گلایه کردن... اصلا همه چی قاطی شده بود . گاهی برای خودم گریه میکردم و گاهی برای روضه هایی که به عربی میشنیدم و گاهی برای تنبیهی که شده بودم و گاهی هم برای اشتیاقی که در دلم برای نورانیت بود.

کمی زودتر به سر قرار اومدم و دیدم همسر دوستم روی یه قسمت بلندی ایستاده و بازهم مرتب اسم همسرم رو فریاد میزنه تا شاید همسرم در گوشه ای بشنوه و جلو بیاد. چقدر شرمنده زحمت همراهانم شده بودم تا اون لحظه... خدایا یکی منو از زیر بار این همه فشار و نگرانی نجات بده . ای امام حسین منو میبینی؟ یعنی رواست زائرت این همه در نزدیکی شما دچار تشویش و سرگردونی و اضطراب باشه ؟ منکه انتظارم از شما یه چیز دیگه است بهتون قول هم دادم . دیگه همسر رو پیدا کنین لطفا.

ساعت 4و نیم راه افتادیم طرف بیمارستان امام حسین ،از چند نفری آدرس پرسیدیم و نمیدونم از فشار خستگی و نگرانی بود و یا اینکه لهجه اونا خیلی غلیظ بود  و یا خیلی سریع حرف میزدن و یا چیز دیگه ، من اصلا نمیفهمیدم چی دارن میگن و فقط از روی اشاره هاشون میفهمیدیم کدوم طرفی باید بریم.... اینم از کارائی خانم مترجم مضطرب و بی حوصله :))

پیاده رفتیم طرف بیمارستان ... لازمه بگم که بین راه بیمارستان و با اصرار هراهان ، با تلفن یکی از آشنایانی که در کربلا دیدیم یه زنگ به ایران زدیم و به برادر همسر شماره تلفن دادیم که اگر همسر با ایران تماس گرفت این شاره رو بهشون بدن تا همدیگه رو در عراق پیدا کنیم !!! حوصله نداشتم بهشون بگم این کار بیهوده ایه و مسلما  همسر ، خانواده هامون رو در جریان قرار نمیده تا نگران نشن...

رفتیم بیمارستان و بخش اورژانس رو با دکتر کشیک بررسی کردیم همسر بین بیماران نبود... دائم بهم میگفت : تعال ... تعال   یعنی بیا... بیا  .

تا بخش ثبت اسامی بیماران هم منو برد و وقتی اسم همسر نبود بهمون گفت این معنی اش اینه که همچین فردی رو به اینجا نیاوردن . تشکر کردیم و از بیمارستان زدیم بیرون . در همین حین هم از خودمون میپرسیدیم چرا اینجا  یه پزشک با این همه ارامش وقت میذاره تا با ما همراهی کنه ولی اگر در ایران کاری داشته باشیم نمیتونیم با پرستارای بیمارستان یه گفتگوی ساده داشته باشیم و دائم باید مواظب رفتارمون باشیم که نکنه به تریج قباشون بر بخوره و چیزی بهمون بگن ؟!!

ما ملت پر مدعایی  هستیم که عده ای رو به جرم عرب بودن تحقیر میکنیم و عده دیگه ای رو به جرم افغان بودن به رسمیت نمیشناسیم و فقط اروپایی ها و آمریکایی ها برامون با کلاس و با شخصیتن ! همونایی که مارو تحقیر میکنن و مشکلات زیادی هم برامون درست کردن.

/ 10 نظر / 2 بازدید
پژمان

با دو پاراگراف آخر موافقم. این اخلاق رو اروپایی ها هم دارند. یه دوست در ایتالیا دارم که از طریق فیس بوک باهاش آشنا شدم. یه کتاب می خواستم که تحریم بود و به ایران نمی دادنش. وقتی به این دوست گفتم . گفت چند روز دیگه خبرت میکنم. معمولا ما ایرانی ها وقتی این جمله رو میگیم یعنی برو به همین خیال باش که این کار رو برات انجام بدم. یک هفته بعد کل کتاب 800 صفحه ای رو برام اسکن کرده بود و به ایمیلم فرستاد. هرچند که این موضوع مطلق نیست ولی فکر میکنم تا زمانی که بین دروغ و تعارف فرق نزاریم همینیه که هست.

رضا.م

یعنی فقط تعل تعل رو بلد بودی ؟! اون وقت مترجم همراهان هم بودی [نیشخند] البته همه جا استثنا هم داره ! حالا تو به خوباش برخورد کردی !!

رضا.م

استاد اجازه ؟[تلفن] ما به دقت خوندیم ها ! حتی یه جاشو دیدم همراهان رو "م " رو ننوشتی ! جریان گوسفنده مثه طرف نشه ؟! چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن به بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی درگرفت،خواست فرود اید،ترسید.باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف میبرد. دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند؛مستاصل شد.... از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت:ای امامزاده گله ام نذر تو از درخت سالم پائین بیایم قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده وخود را محکم گرفت. گفت ای امامزاده خدا راضی نمیشود زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی نصف گله را به تو میدهم و نصفی هم برای خودم...

رضا.م

قدری پایین تر آمد وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت:ای امامزاده نصف گله را چطورنگهداری میکنی؟آنها را خودم نگهداری میکنم درعوض کشک و پشم نصف گله را به تو میدهم . وقتی کمی پائین تر آمد گفت:بالاخره چوپان که بدون مزد نمیشود کشکش مال تو،پشمش مال من به عنوان دستمزد. وقتی باقی تنه را سر خورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت وگفت:مردحسابی چه کشکی چه پشمی؟!!

پژمان

نه بابا این چه حرفیه .کلا خوندمش ولی اون دو پاراگراف آخرش برام جالب تر بود[خمیازه]

امید

چیزی که برام توو این مدت و دهه آخر ماه صفر جالب بود این بود که توو عراق بودن کسایی که کل زندگیشونو نذر زائرای امام حسین (ع)می کردن از بس اطمینان قلبی و اخلاص داشتن توو اربعین اما توو ایران برای شهادت امام رضا (ع) چند میلیون آدم پیاده روی کردن و رفتن مشهد اما اگه میخاستی خونه " کرایه " کنی تأکید میکنم کرایه کنی باید چند برابره قیمت معمولی هزینه میدادی! و این ینی ...

زاهارا

وای زود برم بخونم شوهرت چی شد منم نگران شدم [ابله]عاقا بالاخره همسر رو پیدا کردی یا نه [ابرو]

محمد

وای چه مطلبی بود پام درد گرفت من که میدونم آخرش پیدا میشه[زبان] در مورد بی شخصیتی بعضیا هم دقیقا قبول دارم اینو نژاد پرستی و اجنبی پرستی دوتاش بده