لحظات انکار

سالهاست که سوالی دائما در ذهنم بالا و پایین میرود

" چرا از تو میگریزم ؟ "

نه تنها از تو ، که از هر آن چیزی که تو را به یادم  میآورند میگریزم!

دائم به تعویق میاندازم میقات را ... میعاد را

گویا رویاروئیت مرا رنج میدهد

اما چرا ؟

از حقارت خود فرار میکنم یا از نقصان دائمی ام ؟

شاید که کمال طلبی ام راحتم نمیگذارد !

هر چه هست یقین بدان که گریز ِ من ، از خویش است و نه از تو !!

تو مرا با خودم روبرو میکنی

وادارم میکنی در آیینه ات ، همه حقارتم را ، همه کوتاهی ام را ، همه دیوی درونم را ببینم

لعنت بر من که این همه بد هستم

لعنت بر من که حواسم در ناکجا آباد است 

همه جا هست اما پیش تو نیست

............

دلم گرفته است

وقتی از تو فرار میکنم جایی برای پنهان شدن ندارم

و تو میدانی "علنی ماندن" چه رنجی میدهد مرا :(

/ 6 نظر / 2 بازدید
پژمان

هیچی نمی گم[ناراحت]

پگاه

نوشته قشنگ بود اما چون شناهتی ندارم نظر خاصی راجع بهش نمیدم[گل] از پست قبلیتون خیلی خوشم اومد.

مرتضی

فرار من از تو بخاطر نگاه بی تاب من است می ترسم که نگاهم فاش سازد راز پنهانی مرا.[گل]