دیزاین

خونه پدرم بودم که خانواده عمو زنگ زدن که میخوان بیان احوالپرس مامان.

به دلایل فرهنگی رابطه ما با هم فقط به ایام خاص محدود شده... نوروز و ماه مبارک و اعیاد مذهبی دیگه .

چای و میوه و شیرینی رو آماده کردم و لباس خودم و مامان رو چک کردم و منتظر موندیم تا بیان... تا اینکه زنگ در خورد . 

به استقبالشون رفتم. عمو و دامادش و دخترش و پسر کوچیکش (که البته فقط یک سال از من کوچکتره)  و نوه کوچولوی با نمکش و در آخر هم عروسش...

اما همینکه چشمم به عروسش افتاد ناخودآگاه یه قدم رفتم عقب نیشخند

البته سریع خودم رو کنترل کردم ولی تعجب و حیرتی که از دیدنش بهم دست داده بود و یا شایدم یه کمی ترس غیر قابل توجیه ، باعث شد این رفتار ازم سر بزنه!

اول اینو بگم که این خانم یه خانم کرمانشاهین که خانوادتا علی اللهی هستن و آشنایی پسر عموی گرانقدر بنده هم در دوران سربازی ایشون اتفاق افتاده .. به این صورت که ایشون تو کرمانشاه مشغول سپری کردن دوران مقدس سربازی بودند که این خانم رو میبینن و چون  این خانم خیلی زیبا بودند یک دل که چه عرض کنم بلکه صدها دل عاشق و بیقرار میشند. با اینکه این خانم یه 10 سالی بزرگتر از پسرعمو بودن و با کمال شگفتی ’ متاهل و مادر دو تا بچه هم بودند !!تعجبتعجب

خلاصه دوستی  و ارتباط  بین این دو شکل میگیره و متاسفانه همسر این خانم این دوستی رو کشف میکنند و زندگی این خانم با جدایی مواجه میشه ... بعد پسر عموی اینجانب ، با این خانم ازدواج میکنند و به تهران میان .

حالا اینکه واکنش خانواده عمو چی بوده بماند ...

وقتی بار اول دیدمشون به پسر عمو حق دادم. خانمی زیبا با رفتاری به شدت دوستانه و شخصیتی خونگرم، که در تناقض فاحشی با رفتار همیشه سرد خانواده عمو بود. اون روزا با خودم میگفتم کار دله دیگه ! هر چند هرگز نتونستم پا گذاشتن روی دو بچه معصوم  رو با عاشق شدن دوباره خانم توجیه کنم. مادر بودن تقدسیه که فداکاری لازم داره . البته الان دیگه قضاوتی در موردش ندارم ...

خلاصه اینکه پسر عموی بسیار خوشتیپ بنده الان یه پسر 10- 11 ساله هم داره.

در تمام این مدت شاید هر دو سال یه بار ما این خانم رو دیده باشیم ولی با درد دل های عمو دورادور در جریان ماجراهای فامیلی بودیم ! علی اللهی بودن خانواده خانم ... مجالس ذکر گفتن های پدر خانم و رفتارهای خاص و این چیزا که برای عموی من عجیب بود و برای پدرم تعریف میکردن...

خلاصه سالهااااااااست از اون دوران میگذره.

اما جا خوردن من از دیدنش یه حکایت دیگه داره. به جای اون خانم زیبا مواجه شدم با چهره ای که در نگاه اول منو یاد گریم جانی دپ در دزدان دریایی کارائیب انداختخنده

حالا تصور کنید : رنگ پوست تیره تیره  (سولاریوم و این حرفا ) -  میکاپ تیره با خط چشم پهن  سیاه سیاه  -  ناخن های بلند با لاک تیره - موهای مشکی و بلند و افشان واکس خورده که در در دو طرف فرق سر بافت ریز داره و یکی دو تا از بافتا  از هر دو طرف بیرون از شال سیاهیه که فقط وسط سر رو پوشش داده و باقی موها هم از هر طرف بیرون زده و خودنمایی میکنه . مانتوی مشکی تقریبا بلند بدون جوراب با ناخن های  بلند پا که لاک تیره همرنگ ناخنای دست خورده . 

خداییش اولین ذهنیتم این بود که این چقدر شبیه جن ها شده !خجالت

 حالا بماند که کمی هم ترسیدمزبان

البته هنوزم از دختر عموی من رفتار مناسبتری داشت و خونگرم تر بود ...

ولی ترکیب پسرعموجان با موهای بلند گیس شده از عقب ، و  ریش و سبیل بلندی که  کاملا لب ها رو پوشونده و انگار چندین ساله آرایش نشدند ، با این خانم با این ظاهر ، واقعا به درد همون فیلم دزدان دریایی کارائیب میخورند. نه؟نیشخند

 

درگوشی:

- مگه خودتون پسر عمو و عروس عمو ندارید! برای چی به فامیل ما میخندید ؟

- طفلک اون پسر بچه ناز که هر بار بجای دیدن چهره مهربان و زیبای پدر و مادر باید دو تا جن رو ببینه چشم

 

× از دست اینشتین با این تئوری دادنش ! از نسبیت بدم میاد ! وقتی منتظر کسی هستم زمان اصلا نمیگذره . اه

/ 8 نظر / 10 بازدید
Mr chapool

با این توصیفاتی که شما از پسر عموتون کردید احتمال ایشون هم به علی اللهی بودن و صوفی گری گرایش پیدا کرده و اینکه نه به این خانوم با اون تریپش نه به آقاشون[نیشخند][نیشخند]

نغمه

اینی که شما تصور کردین چجوری باهاشون صحبت میکردین بدون اینکه بتونین جلوی خندتون رو بگیرین. والله بعضیا به دیوانه میگن زکییییییییی[نیشخند] در ضمن مژده دهیم مطلب جدید گذاشتیم. دیدیم وب داره وارد حاشیه میشه گفتیم عقل سلیم در آپ کردن مجدد وب بعد یه سال هستش[نیشخند]

مرتضی

خب دیگه گاهی اونقدر عقب عقب می رویم که از اون طرف بوم می افتیم پائین. در ضمن فقط شانس آوردم این مطلب شما رو شب قبل از خواب نخوندم وگرنه ......[خنده][خنده][خنده]

پژمان

سلام خوبی مادر من؟ یعنی چی که به مردم میخندی؟ خوبه مردم هم به ما بخندن؟ نمیگی من که پسر کم سن و سالتم یاد میگیرم ازت؟ پسر عموی بنده هم یه عروس از یکی از شهرهای شمال غربی کشور آورده با فرهنگی بسیار متفاوت. هرجا میره میگه ببینید من خورشت گرمز نمی خورم (خورشت قیمه رو میگه) بار اول که اومده بودن خونمون برای پا گشا یه جعبه کفش تو دستش بود. اومد جلوی مادرم . مادر بیچاره من فکر کرد که براش کادو آورده. از دستش گرفت و گفت دست شما درد نکنه چرا زحمت کشیدی؟ گفت نه برای شما نیست جوجه هام توش هستن. دو تا جوجه اردک گرفته بود که با خودش ببره. دختره 30 سالش بود. بعد هم که جوجه ها تو حیاط گم شدن. دختره رفته بود زیر ماشین بابا دنبالشون میگشت. از این بدتر یه روز بچه دوماهه رو روی صندلی تاکسی جا گذاشته بود و وقتی اومده بود خونه تازه یادش افتاده بود بچش رو جا گذاشته. تاکسی سرویسه بنده خدا راه رو برگشته بود که بچه که تو ماشین خواب بوده رو برگردونه. دیدی مادر من ما هم درد کشیده ایم. ولی خداییش آشپزیش خوبه. راستی توجه کردی جدیدا چقدر غیبت میکنی؟ از خدا بترس مادر من. واه واه واه خدا بدور ایندفعه کامنتم رو تایید نکنی میام شیشه ها رو م

Mr chapool

بچه رو جا گذاشتن[خنده][خنده][خنده]

Mr chapool

باز فامیله شما موجه تره جا گذاشتن بچشون! 12 تا بچه فقط نیم ساعت حضور غیابشون طول میکشه [نیشخند] این که آقا پژمان گفت که باحالتره [خنده][خنده]

انسان

[قهقهه]واقعا بامزه بود تشریح شما[گل]

رضا.م

این پسر عموی گرام کلاس خصوصی مخ زدن نمی ذاره ؟! رفته عاشق یه دختر شوهر دار.. بچه دار شده ! مخشو زده عقدش کرده !! تازه سربازم بوده ! با سر تراشیده و ! ایولله داره ! مگه داریم ؟ مگه میشه ؟!