من و رفتن 2 !

وقتی رسیدیم نجف و وسایل رو در هتل گذاشتیم بعد از یک ساعت استراحت رفتیم به طرف بارگاه علوی ... راه زیاد بود ... حدود 40 دقیقه پیاده روی کردیم. بخاطر ازدحام جمعیت عملا نمیشد ماشین سوار بشیم ... باز همون بخش تعجب آور قضیه . کفش ها رو به کفشداری دادیم و پا برهنه روی خیابان های پر خاک قدم گذاشتیم و همونجور هم وارد بارگاه شدیم. چاره ای نبود...یاد سال گذشته و اولین  زیارتم در صحن امیرالمومنین افتادم . پارسال بقدری ابهت حضرت منو گرفته بود که جرات نداشتم سرم رو بالا بیارم و به طرف ضریح نگاه بندازم ... گوشه ای نشسته بودم و در دلم از اونچه که بودم عذر خواهی میکردم و اشک میریختم . اما امسال دیگه اون حس رو نداشتم .شایدم خستگی و هیجان سفر باعث شده بود که کمی بی حال باشم و به هر حال همراه باسیل جمعیت زیارت نامه رو خوندم و با حضرت آروم صحبت کردم ... نمیدونم چرا اشک های من بی اختیار فرو میزیرن و همه جور احساسی هم در آن واحد دارم. عشق بی حد و شرمندگی بسیار  و التماس زیاد و اشتیاق بیتاب کننده !

تا بعد از نماز صبح اونجا بودیم و بعدش برگشتیم هتل و استراحت مفصل. دو روز در نجف مهمان اهالی مومن نجف بودیم . موکب های پذیرایی کننده همه جا برپا بود و از صبح علی الطلوع تا نیمه های شب غذا و آب و چای پخش میکردن .  صبح روز سوم بعد از نماز صبح راهپیمایی به طرف کربلا رو شروع کردیم. از هتل ما تا خارج نجف و نقطه صفر مسیر نجف - کربلا راه زیادی بود . تیرهای چراغ برق رو شماره گذاری کرده بودن و ما برای رسیدن به تیر صفر ، حدود 2 ساعت پیاده روی داشتیم ... امیدی به راه رفتن روی پاهای خودم نداشتم و از همسرم خواهش کردم تا زمانی که توانایی دارم روی پاهای خودم حرکت کنم و بعدش از ویلچر استفاده کنم.

نیم ساعت بعد از شروع ، شروع کردم به خوندن زیارت عاشورا با 100 سلا م و 100 لعنت ؛ نکته جالبش این بود که وقتی به سلام اول رسیدم دقیقا رسیده بودیم به تیر صفر و شروع مسیر مستقیم تا کربلا و آغوش پر مهر ابیعبدالله !  گویی که ازین به بعد همراه با امام حسین حرکت میکردیم.

وقتی در اون خیابان عریض و مستقیم رو به جلو حرکت میکردم و همراه با سیل بزرگی که راه افتاده بود رو به کربلا قدم به قدم حرکت میکردم دائم این حس همراهم بود که در انتهای این مسیر امام حسین (ع) ایستادن و با روح بزرگشون به همه اشراف دارن و گاهی حتی دستم رو به طرفشون دراز میکردم و بهشون میگفتم " دستمو بگیر و منو با خودت ببر " ! واقعا این کشش رو حس میکردم و خواستار این بودم که منو بطلبن ! من که یه نقطه سیاه بودم من که یه لکه سیاه بودم در آرزوی پیوستن به خورشید بودم و هر بار با یاد اوریش منقلب میشدم و به گریه میافتادم ...

در طول مسیر مردم و موکب های بین راهی بطور متوالی و متصل به هم در خدمت زائران بودن و صندلی هایی برای رفع موقت خستگی گذاشته بودن و  پخش دستمال کاغذی برای خشک کردن عرق و پخش آب های معدنی و خرما و ارده و پلو خورشت و  میوه و ... هم به راه بود.

خلاصه امام حسین بقدری تمام و کمال از زائرانش پذیرایی میکرد که واقعا احساس شرمندگی میکردیم. ما کی بودیم که این همه مورد لطف باشیم ؟

بعد از هر 50 تیر چراغ  برق که هر کدوم از بعدی  50 متر فاصله داشتن ، قدری استراحت میکردیم و دوباره 50 تیر بعدی رو شروع میکردیم. دم ظهر رسیدیم به موکب با شکوهی که بچه های سیما قرار بود برای مغرب از اونجا برنامه مستقیم داشته باشن و ناهار رو خوردیم و چون هنوز اذان رو نگفته بودن ، رفتیم جلوتر تا اذان ظهر و بعد یه استراحت نیم ساعته و حرکت دوباره ...

روز اول خیلی بهمون فشار وارد شد. همسر دوستم  ( دانشجویی قدیمی که 14 سال قبل با هم آشنا شده بودیم و ارتباطمون تا به همین الان ادامه دار شده ) سال قبل این مسیر رو با همکارانش در 3 روز  طی کرده بود و امسال با وجود اینکه  ما دو خانم همراهشون بودیم و منم وضعیت پام خیلی خوب نبود فشار میاورد که بیشتر بریم و منم خیلی مثلا صبوری میکردم ولی خب یه جاهایی دیگه بریدم و مجبور شدم بعد از 4- 5 ساعت پیاده روی از ویلچر استفاده کنم و این به معنای این بود که اونها کوله اشون رو به دوش بگیرن ... اگرچه همه کت ها و بارونی سه نفر دیگه و کیف خودمون رو روی پام نگه میداشتم ولی بازم احساس شرمندگی داشتم . کلا ازینکه روی ویلچر نشسته بودم خجالت میکشیدم و گاهی هم از عکس العمل دیگران که سعی میکردن به من خیلی رسیدگی کنند خنده ام میگرفت . گاهی هم دوستان به شوخی بهم میگفتند " انشالله خدا شفات بده از روی ویلچر بلند شی " .

روز اول راهپیمایی با پا درد و تاول انگشتان و درد شدید سیاتیک در غروب آفتاب گذشت اما من فقط شاید مجموعا سه ربع از ویلچر استفاده کردم و باقی زمان رو با پاهای خودم به طرف امام حسین رفتم ... رفتنی به سوی یک روح سرشار از لطافت و زیبائی ، شور و عشق ... " و تو چه میدانی حسین چیست ؟؟!! "
در طول مسیر با ایشون حرف میزدم ولی بازم روم نمیشد در مورد گناهام حرفی به میون بیارم و فقط اشک میریختم و اصلا روم نمیشد حتی با یک کلمه بهش اشاره کنم و میدونستم که اونا میدونن و شرم منو هم میفهمن !

یه جایی همینطور که داشتم توی دلم با امام حسین (ع) صحبت میکردم و از خدا میخواستم منو فدای این خانواده کنه تا احساس خسران نکرده باشم؛ یه دفعه حس کردم کسی به آرومی و با محبت داره سرم رو نوازش میکنه  ! واقعا احساس میکردم محبت ویژه ای در این نوازش وجود داره! سرم رو بلند کردم و با تعجب دیدم پشت سرم یه جوون ، پرچم بلندی رو در دست داره و  بخشی از انتهای پارچه این پرچم در اثر باد خیلی آروم و نوازشگرانه به روی سر من کشیده میشد و  باقی این پرچم روی شانه هام اقتاده بود . نمیتونم خوب این صحنه رو تصور کنم انگار پرچم به اون بزرگی مثل یه دست بزرگ منو در مشت خودش پناه داده بود و پدرانه نوازش میکرد و دلداری میداد. این ها خواب و خیال و تصور من نبود . من وقتی برای خیالپردازی ندشتم ... همش حس و حالم بود . باید تجربه کرد و انتقال بعضی چیز ها با کلمات امکان پذیر نیست. باید تجربه کرد... تجربه !

شب رو در یه موکب بزرگ با تعدا زیادی از خانمای عراقی که از جاهای مختلف عراق اومده بودن و تعدادی از خانمای اصفهانی بودیم . شام بهمون کتلت و نون و سیب زمینی  سرخ کرده دادن  و بعدش پتو های بسیار تمیزی رو بینمون پخش کردند ... عراقیا اول فکر کردن ما پاکستانی هستیم ولی براشون توصیح دادم که ایرانی هستیم و همین باعث شد کمی در مورد اوضاع عراق و داعش حرف بزنیم.  یه دختر عراقی با یه روحیه حماسی میگفت ما میمیریم ولی تسلیم داعش نمیشیم و خانم دیگه میگفت ما اصلا از ذاعش نمیترسیم و صف در صف از حرم ائمه (ع) در کاظمین و سامرا دفاع میکنیم. اون شب هر کاری کردیم نشد که  خوب بخوابیم سرو صدای خانمای عراقی زیاد بود و ما عادت نداشتیم :))

/ 10 نظر / 2 بازدید
نغمه

سلاام بر هیدرای نازنین خداییش ضد حاله که ادم پاش پیچ بخوره اونم موقعی که عازم همچین سفری هستی و در اینجور مواقع ادم خیلی فکرا میاد تو ذهنش... ولی بازم خوش به سعادتت با اون وضعیتت تونستی عازم کربلا شی و فیض ببری... سلامت باشی بانو[قلب]

سلام امشب داشتم خاطرات الهام چرخنده توی سفر اربعین میخوندم بی اختیار یاد خاطرات تو افتادم چقدر شبیه هم حس حال اربعین به تصویر کشیدید ادم احساس خسران میکنه چرا از این توفیق جا مونده

حکایت سفر نرفته هایی امثال من مثل ماهیهایی هستند که از برکه خارج نشدند واز دریا بی خبرند هیدراجان خیلی خدا دوست داشته که به این سفر دعوت شدی وتونستی اون درک کنی

هیدرا جان... دعا کن...

زاهارا

[گریه]

رضا.م

بی صبرانه منتظر بقیه ماجرا هستیم ..عایا هیدرا به سلامت به مقصد میرسه ؟ایا در مسیر برگشت چه اتفاقی می افته ؟عایا اسیر داعش می شود ؟! عایا به خونه بر می گرده اصلا؟!

پژمان

آخی خوش به حالت . نامرد بودی منو نبردی[گریه] عرب ها عادت به بلند صحبت کردن دارند . هم پر حرف هستند و هم بلند بلند صحبت میکنن. وای به روزی که باهاشون تو یه ماشین بشینی. سرسام میگیره آدم

مریم بانو

[گریه] کاش می شد منم پیاده برم. کاش.... دلم یه نگاه ویژه میخواد....

امید

" و تو چه میدانی حسین چیست ؟؟!! " لایک میکوبم به کامنت آقا رضا.م آدم عربی بلده این میشه هاااا ! فک کنم شما نقش مترجمم داشتید اونجا [نیشخند]

محمد

وقتی از اولین باری که وارد حرم امام علی شدی گفتی نفسم گرفت