بن بست !

وقتی احساس درماندگی میکنم مغزم هم همینطور رفتار میکنه و تقریبا قفل میشه !

الان مدتیه دارم با خودم کلنجار میرم تا چیزی بنویسم ولی نمیشه که نمیشه ...

یا باید اینجا رو ببندم و برم یا همینطوری رهاش کنم :(

/ 11 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امید

ای بابا .... نکنید این کارو هاااا

رهگذر

یه مدت مدارا کنید با درماندگیتون ... خوب میشه همه چی با زمان

ساقی

ای بابا... چرا این طوری شدیم ما؟ [ابرو]

شاهین

درود و دو صد بدرود سال نو پیروز دفترو باز بذار چون یه روز هوس نوشتن سراغت میاد اونوقت اگر اینجا بسته باشه پشیمون میشی

مرتضی

مادرم فرشته است.. ولی هیچوقت ندیدم پرواز کند… زیرا به پایش.. من را بسته بود.. برادرم را.. پدرم را.. و همه ی زندگیش را.. همه راه ها به عشق “مادر” من ختم میشود! مادر من، عشق من است… میترسم برای ماندن در کنارم از بهشت به جهنم بیاید مادر است دیگر … روز مادر مبارکتون باشه آبجی هیدرا خانم خوب و مهربان من.[لبخند][گل][گل][گل]

نگار

هیدرا جانم سلام: روزت هزار بار مبارک!

امید

سلام بانو روزتون مبارک[قلب][گل][گل]

آدم زاد

سلام بر مادر عزیزم مادر خوبم روزت مبارک. ان شالله همیشه سلامت باشید و سایه شما بر سر من باشد[گل][گل][گل]

رها

سلام هیدرا جان سال نو و روز زن رو با تاخیر بهت تبریک می گم. امیدوارم همیشه خوب و خوش باشی [لبخند]

شاهین

[نیشخند][زبان] همینطوره